#اسیر_پارت_44





- نه بپرس.





- چه طور شد که از خونه رفتی؟ چی شد که سر از انگلیس در آوردی؟





با یه مکث طولانی گفتم:





- دوست دارم برات بگم. ولی الان نه. می خوام فعلا به هیچی فکر نکنم. تنها چیزی که الان برام مهمه این بچه س. نمی دونم حماقت بود یا نه. خواستم این بچه بمونه تا بزرگ ترین اشتباه زندگیمو دوباره تکرار نکنم. این بچه هیچ گناهی نداره. اونایی الان مقصرن که خودشونو پشت یه چهره ی دیگه قایم کردن. وقتی این بچه به دنیا اومد می خوام تمام فکر و ذکرم این بچه باشه، نه چیز دیگه ای. سامان یه روز هر چی شده رو برات می گم ولی فعلا وقتش نیست. می خوام خودمو بالا بکشم. نمی خوام اتفاق های گذشته برام تکرار شه. می خوام بشم یه سایه ی دیگه که تا حالا نبودم. فقط می خوام بدونم می تونی بهم کمک کنی. من به جز تو به هیچ کی اعتماد ندارم. کمکم می کنی سامان؟





- مگه من چند تا خواهر دارم که نتونم؟





منو کشید تو بغلش و گفت:





- تا آخرین لحظه ی زندگیم نوکر خودت و بچتم. نمی ذارم خار تو پای هیچ کدومتون بره. به شرافتم قسم می خورم.





- ممنون سامان. ممنون.





- ببین من یه فکری کردم. دوستم یه خونه تو تهران داره که گذاشته برای فروش. جاش جای خوبیه. کم رفت و آمده. تا حالا چند بار رفتم اون جا. دارن مهاجرت می کنن. همه چیزشونو فروختن. این خونه هم به خاطر همین رفیقم که کارای اقامتش درست نشده بود نگه داشتن. اونم یه کم براش مشکل پیش اومده. اگه موافقی این خونه رو بخریم. فعلا هم نمی ذارم کسی با خبر شه.





می دونستم تا حالا هم زیادی شمال موندم. اینم که تموم کاراش عقب مونده. بالاخره که باید برگردم یا نه؟





- باشه موافقم. فقط بذار آخر هفته. این جوری بهتره.





- باشه، هر طور که تو بخوای. فقط به مامانم بگم؟





- باشه، مامان که گناهی نکرده. اون بیچاره که چیزی نمی دونست.





- بریم ادامه ی تفریحمون. مقصد بعدی کجا باشه جوجو؟





با شنیدن این کلمه یه لرز تو تنم نشست. بی دلیل گریه ام گرفت. اشکام دونه دونه اومدن پایین.





- نگفتی خانم. کجا بریم؟





برگشت سمتم.





- اِ سایه چی شد؟ درد داری؟ سایه!





سرمو بالا گرفتم. با عصبانیت و چشم های خیس بهش گفتم:





romangram.com | @romangram_com