#اسیر_پارت_43
از اون بالا یه احساس ترس داشتم. سامان متوجهم شد. دستمو فشار داد.
- نترس. ترس که نداره.
- نمی ترسم. فقط تو دلم خالی می شه.
- راستی سایه دوست داری بریم تهران؟ مامان دلش برات تنگ شده. گناه داره. هر روز زنگ می زنه فقط می گه بذار سایه رو ببینم.
- من دوست دارم برگردم تهران، فقط...
- فقط چی؟
- من می ترسم اونو اون جا ببینم. دوست ندارم باهاش رو به رو شم. حتی دوست ندارم بابامو ببینم. از اون خونه هم متنفرم.
- این که مشکلی نیست. میریم یه جای دیگه. کسی هم ندونه که تو برگشتی. فقط اگه دوست داشتی مامان بدونه.
- بذار ببینم چی می شه. دلم شور می زنه. فکر کن من برگردم اون عوضیم برگشته باشه. اون منو با این وضعیت ببینه دست از سرم بر نمی داره. من نمی خوام فعلا بدونه بچه ای هم داره.
- اولا اون غلط می کنه دور و ور تو پیداش شه. ببین سایه قسم می خورم اگه تو شعاع یه کیلومتری تو پیداش شه خودم خونشو می ریزم. قسم می خورم. نمی ذارم. اینو بهت قول می دم.
- ممنون سامان. واقعا ممنون. اگه تو نبودی نمی دونستم الان باید چی کار می کردم.
- پاشو رسیدیم.
با کمک سامان از تله کابین پیاده شدیم. یه کم پیاده روی کردیم، رسیدیم جلوی مغازه های اون جا. بوی آش رشته اون جا پیچیده بود. بوش آدمو به هوس می انداخت.
- سامان جان می شه یه کم آش بخوریم؟ بوش داره دیوونم می کنه.
- به روی چشم. شما جون بخواه.
رفتیم روی تخت های اون جا نشستیم. سامان با دو تا ظرف آش اومد. بوش که آدمو دیوونه می کرد. با لذت شروع کردم به خوردن. تموم شد دیدم سامان ظرف خودشو داد بهم.
- چرا نمی خوری؟ خیلی خوشمزه است.
- نه اشتها ندارم. تازه صبحونه خوردم. تو باید اندازه ی دو نفر بخوری. این سهم خوشمل داییه.
منم بدون تعارف آشو خوردم. واقعا بهم چسبید. بلند شدیم یه کم راه بریم.
- سایه یه سوال بپرسم ناراحت نمی شی؟
romangram.com | @romangram_com