#اسیر_پارت_41


- باور کن خانم جان من بیشتر روزا می رفتم امام زاده داوود براتون نذر می کردم که هر چه زودتر خوب شید. انگار خدا حاجت روام کرد. از فردا می رم برا ادای نذرام.





منو به آرومی کشید جلو و یه بوس زد رو پیشونیم. فکر نمی کردم برای کسی مثل ملوک خانم مهم باشم که همچین کاری در حقم کنه. منم آروم با یه لبخند ازش تشکر کردم.





سامان یه صندلی کشید عقب و منو نشوند رو صندلی. در حالی که خودشم می نشست به ملوک خانم گفت برام غذا بیاره. غذا رو گذاشت جلوم و گفت سوپش مقویه. با قلم و گوشت پخته و برای بچمم خوبه. تشکری کردم. از بوش یه جوری شدم. ولی نمی خواستم مثل صبح بشم. سعی کردم با لذت بخورم. تو این دو ماه خیلی اذیت نشدم. نمی دونم چرا الان با هر بویی زود واکنش نشون می دم. یه کم از سوپ خوردم ولی دیگه نتونستم بقیشو بخورم. دوست داشتم از آشپزخونه بیام بیرون. بوی غذا خیلی اذیتم می کرد. سامان که دید چیزی نمی خورم گفت:





- چیز دیگه ای می خوای برات بیارم یا نه؟





منم گفتم:





- فعلا چیزی نمی خوام. می ترسم دوباره اذیت شم.





رفتم تو هال. از پنجره دیدم بیرون بارون میاد. دلم گرفت. هواش مثل هوای انگلیس بود. سرمو تکون دادم. نمی خواستم به چیزی درباره ی این مدت فکر کنم. بسمه. تو این مدت خیلی اذیت شدم. دستامو دورم جمع کردم. نگامو دوختم به دریایی که صبح آروم بود ولی الان خروشان شده بود. موج ها محکم خودشونو به ساحل می رسوندن. دستی دورم حلقه شد.





- سایه جان چی شده؟





- چیزی نشده. فقط دلم منم مثل این هوا گرفته س. دوست دارم مثل قبل بی خیال همه چی باشم. درسمو ادامه بدم. ولی با این بچه فعلا کاری جز خوردن و خوابیدن ندارم. حوصلم سر رفته. دوست ندارم زیاد تو خونه بمونم. فردا هوا خوب بود بریم بیرون؟





سامان منو بیشتر به خودش چسبوند و گفت:





- من از خدامه.





صبح که بیدار شدم احساس بهتری داشتم. می خواستم اون اتفاقاتو با این که فراموش نمیشه یه گوشه از ذهنم چالشون کنم. می خواستم دیگه اون سایه ی سه ماه پیش نباشم. خودمو بسازم. به هیچ مردی اعتماد نکنم. ولی فعلا سامان.





وقتی رفتم تو آشپزخونه دیدم سامان داره صبحانه می خوره. تا منو دید بلند شد و اومد سمتم.





- سلام. صبح به خیر.





- سلام. صبح تو هم به خیر. بهتری؟





- ممنون، آره خیلی بهترم. الان فقط دلم یه صبحونه ی کامل می خواد. خیلی گرسنمه.





- معلومه. دیشب که اصلا چیزی نخوردی. اون وروجکم هر چی سهم توئه به خودش باشه همه رو می کشه بالا. بیا بشین تا هر چی دوست داری برات بیارم.





در حالی که داشت رو میزو پر می کرد ازش پرسیدم:





- ملوک خانم کجاست؟





- صبح که اومدم تو آشپزخونه گفت می ره تا امام زاده داوود برای ادای نذرش. بیچاره خیلی این مدت دل نگرانت بود. صبحی هم از ذوق گفت می ره تا زودتر نذراشو ادا کنه.


romangram.com | @romangram_com