#اسیر_پارت_40





- نترس مال بارداریه.





- فکر کنم بچمم از ذوق زیاد رودل کرد. شد همین که الان دیدی.





- عیبی نداره. الان میرم زنگ می زنم ملوک خانم تا بیاد یه سوپ مقوی برات درست کنه تا رو به راه بشی.





کمکم کرد. منو برد سمت اتاق. به آرومی رو پهلوم دراز کشیدم. سامان ملافه رو کشید روم. یه بوسه زد رو موهام و گفت:





- یه کم استراحت کن. غذا حاضر شد میارم برات.





درو که بست دستی به برآمدگی کوچک شکمم کشیدم. یه بچه ی چهار ماهه، حاصل یه عشق بی فرجام. دلم می خواست بخوابم وقتی بیدار شم ببینم همه ی این ها یه خواب بوده و بس.





با نوازشی رو گونم چشمامو باز کردم. سامان بود.





- سایه جان! عزیزم! بهتری؟





چشمامو بستم و گفتم:





- آره، بهترم.





کمکم کرد. به آرومی بلند شدم. انگار کوه کنده بودم. گلوم یه سوزشی داشت. حدس می زدم به خاطر صبح باشه. دوست نداشتم سرما بخورم. رو کردم به سامان.





- سامان جان می شه یه ژاکت بهم بدی؟ بدنم کوفته س.





رفت طرف کمدم و یه ژاکت طوسی رنگ که بلندیش تا زانوم بود و کمربند داشت رو برداشت. کمکم کرد. اونو پوشیدم و با یه سستی از جام بلند شدم. سامان متوجهم شد.





- سایه انگار حالت خوب نیست.





- نه، فقط حس می کنم تمام بدنم کوفته س. بریم پایین. خیلی گرسنمه. این وروجکم داره تقلا می کنه.





به آرومی به طرف آشپزخونه رفتیم. ملوک خانم داشت غذا رو می کشید تو ظرف. به آرومی سلام دادم. یه دفعه ظرف از دستش افتاد. برگشت طرفم. اونم مثل سامان چشماشو گرد کرده بود.





- آی خانم جان! شما بودین؟ خدا رو شکر!





اومد طرفم و حسابی منو ماچ کرد. سامان با خنده گفت:





- حق دارین. صبح نبودین ببینین. من بیشتر از شما تعجب کردم. همچین مثل بلبل حرف می زد انگار نه انگار خانم سه ماهه حرف نمی زنه.





romangram.com | @romangram_com