#اسیر_پارت_39
- سامان منو حسابی چلوندی. بابا به این بچه رحم کن.
سامان بهت زده نگام کرد. چند بار دهانش رو باز و بسته کرد. آخرش با صدای بغض دارش گفت:
- سایه تو حرف زدی! بازم بگو. تو رو خدا یه بار دیگه بگو، فقط یه بار دیگه.
- چیه؟ چرا این جوری نیگام می کنی؟ من که لال نبودم، دیوونه ام نبودم. فقط این همه اتفاق برام غیر قابل باور بود. سخته به یکی تکیه کنی، بعدش بفهمی از دشمن هم بدتره.
- سایه تو نباید دیگه بهش فکر کنی. اون یه نامرد به تمام معنیه.
بدون جواب دادن به حرفش به آرومی بلند شدم. کفشامو در آوردم. آروم آروم رفتم سمت آب. هوا سرد بود. به خاطر همین فقط تا کناره های آب رفتم. آب تا مچ پام بود. سامان از پشت بغلم کرد و گفت:
- بیا بریم تو. هوا سرده. این جوری تو آب بمونی سرما می خوری. برا بچتم ضرر داره. دلت به حال این خوشمل دایی بسوزه.
راست می گفت. با هم به طرف ویلا رفتیم. رفتیم تو آشپزخونه. برام یه لیوان شیر کاکائوی داغ ریخت همراه با کیک. بعد مدت ها این جور خوردنی بهم چسبید. وقتی شیر کاکائو و کیکو خوردم دیدم سامان با چشمای گرد شده نیگام می کنه.
- چیه؟ چرا چشماتو مثل قورباغه کردی؟
- هیچی. فقط دیدم این دفعه بدون هیچ لجبازی و زوری چیزی می خوری. یادت نمیاد چه قدر التماست می کردم یه چیزی بخوری تا ضعف نکنی؟ چه قدر بردمت بیمارستان، رفتی زیر سرم. باور کن می خوام الان از خوشحالی داد بزنم. باورم نمی شه سایه.
- خب داد بزن. امم البته برو کنار دریا. صدات زیادی ناهنجاری داره.
- وای سایه باور کن نمی دونم چی کار کنم؟
دستامو گرفت تو دستاش. یه بوسه زد. دیدم تو چشماش نم اشکه. آروم یه قطره اشک از چشمش اومد پایین. با دستم اشکشو پاک کردم و گفتم:
- مرد که گریه نمی کنه.
خندید و گفت:
- این اشک خوشحالیه. انگار خدا تو رو دوباره بهمون برگردوند. سایه تو رو خدا دیگه مثل قبل نشی. مثل همین الانت بمون. باشه؟
دماغشو کشیدم. یه دفعه دیدم معدم داره زیر و رو می شه. آب دهنم زیاد شد. بدو بدو خودمو رسونم دستشویی. هر چی خوردم بالا آوردم. سامان اومد تو دستشویی.
- سایه چی شده؟ حالت بده؟ پاشو کمکت کنم بریم دکتر.
به آرومی بلند شدم و رفتم سمت شیر آب. دست و صورتمو شستم. برگشتم طرفش.
- دیدی چشم نداری من یه چیزی بخورم؟ چشمت شور بود همشو پس آوردم.
romangram.com | @romangram_com