#اسیر_پارت_38





- من خوبم بابا. الان پیش آرشم. انگلیسیم.





- چی؟! کجایی؟ مگه دستم بهش نرسه. تیکه تیکه اش می کنم.





- بابا مگه چی شده؟ چرا اینقده ناراحت شدی؟ من جام خوبه. باور کن حالمم خیلی خوبه.





- سایه منتظر باش. میام دنبالت. بهشم نگو که با من تماس گرفتی. باشه؟ فقط دقیق بگو کجایی.





- بابا آخه چی شده ؟





- چی شده؟ اون یه نامرد دروغگوی به تمام معناست. اون...





بابا فقط می گفت و من از شنیدن حرفاش یخ کردم. بابام می گفت و من لرزیدم. اشک مزاحمی از کنار چشمم خودشو نشون داد. رو دو زانو نشستم. بابا داشت می گفت و من خرد می شدم. واقعا شکستم. به تمام معنی نابود شدم. فقط اینو فهمیدم که چشمام داشت تار می دید، سیاهی مطلق.





*****





کنار ساحل نشسته بودم. صدای دریا آرامش عجیبی بهم می داد. موج هایی که خودشون به ساحل می رسوندن و دوباره بر می گشتن. چه قدر صدای موج های ساحل بهم آرامش می داد. چشمامو بستم. نفش عمیقی کشیدم. حضورشو کنارم حس کردم. ولی چشمامو باز نکردم. دقیق کنارم نشست. شونش چسبیده به شونم بود. سرمو خم کردم گذاشتم رو شونه اش.





- سایه عزیزم خسته نشدی؟ بیا بریم تو یه چیزی بخور، به خاطر من. حداقل به خاطر این بچه. چرا حرف نمی زنی؟ این روزه ی سکوت رو نمی خوای بشکنی؟ به نظرت داری خوب کاری می کنی؟ داری به این بچه ظلم بزرگی می کنی. اگه می خواستی این همه مدت غصه بخوری همون موقع باید از شرش خلاص می شدی.





اشکام دونه دونه از چشمام سر می خورن. با حرف های سامان دوباره دلم گرفت. من الان مادر بودم. مادری که اصلا به وجودش اهمیتی نمی ده. بچه ای که باباش اصلا از وجودش خبر نداره، بچه ای که شده جور کش غم های نا تمام من، بچه ای که هر وقت گریه می کنم با نبض های پیاپی زیر شکمم اعلام موجودیت می کنه.





گریه های بی صدام به هق هق تبدیل می شه. سامان منو تو بغلش می کشه. با دستش پشت کمرمو نوازش می کنه. کسی که تو این سه ماه اخیر بهتر از یه مادر مراقبم بود.





- سایه عزیزم به خدا از حرفام منظوری نداشتم. باور کن دلم برا صدات تنگ شده. حداقل برام بگو تا شاید از این همه غمی که تو دلت سنگینی می کنه. از این همه غم که تو چشمات بیداد می کنه کم شه. تو رو خدا دیگه بیشتر از این عذابم نده. دلت به حال مامان بسوزه. می دونی چه بلایی سرش اومده؟ از اون موقع تا حالا با بابا یه کلام حرف نزده. سایه مامان دیگه پهلوی بابا نیست. بماند که چه بلایی سرش اومده. حتی دیگه سر کار نمی ره. ولی توی این مدت مامان نفرینش می کنه، همش به خاطر تو. می دونی چند بار مامان تا این جا اومده نذاشتم بیاد نزدیکت. فقط به خاطر تو که دوباره حالت بد نشه، که دیگه سراغ قرص آرام بخش نری. و این بچه ی بی گناه رو بیشتر تو شکمت مچاله نکنی.





بوسه ای به سرم زد.





- سایه به خودت بیا. بسه. این همه مدت نشستی و به این دریا نگاه کردی خسته نشدی؟ بیا دوباره خودتو بساز. به خاطر این بچه که هر روز بیشتر خودشو نشون میده.





دستی به برآمدگی شکمم کشید.





- الهی دایی قربون این وروجک بره. زودتر بیا تا مامانت خیالش راحت شه و هم من از تنهایی در بیام. این مامانت که یه کلام با من حرف نمی زنه. به جای من یه لگد محکم بزن تا بلکم این مامانت زبونش واشه. الهی قربونت برم.





از گفتن این حرفاش لبخند محوی رو لبام نشست. همین که سامان لبخند منو دید محکم بغلم کرد. گفت:





- خدایا شکرت! بالاخره خنده ی این خانمو دیدیم. الهی دایی قربون این وروجک بره که مثل فرشته آمین می مونه. کاشکی یه چیز دیگه ازش می خواستم.





romangram.com | @romangram_com