#اسیر_پارت_37


- ای جونم مرسی سایه. ممنونم.





لبامو عمیق بوسید. خودمو کشیدم کنار.





- اَه آرش زشته. این جا جاش نیست.





- اتفاقا جاش مناسبه. بقیش باشه برا شب. حسابی از خجالتت در میام. دیشب که از ترس تو که هیچی ولی امشب تلافی دیشبو در میارم.





- خیلی پررویی آرش. من اصلا شب نمی خوابم. شما تنهایی می گیری می خوابی.





- اون که بله شب نمی خوابی. خودم تا صبح در خدمتتم.





- آرش خیلی بی حیایی. اصلا پاشو بریم. فکر کنم تاثیر مشروبه. عقلت به زوال رفته. اختیار دهنت مال خودت نیست. اگه بیشتر بمونم فکر کنم دیگه هیچی جلودارت نمی شه.





شب شد. وقتی برگشتیم آرش واقعا به حرفش عمل کرد. اون شب واقعا پر از خواستن بود. البته ملاحضه هم می کرد. تا نیمه شب برام حرف می زد، نوازشم می کرد. تمام نوازش هاش منو به خلسه می برد. فکر کنم همون شب نطفه تو وجودم بسته شد.





نمی دونم چه قدر زود گذشت. همینو می دونم که اون مسافرت بهترین روزهای زندگیم بود و حیف نمی دونستم عمر خوشی چه قدر کوتاهه.





یه هفته فرانسه، یه هفته ایتالیا و آخر سر هم اسپانیا. ولی تو این مسافرت تنها کشوری که همیشه تو خاطرم موند فرانسه بود و هیچ وقت اون روزها فراموشم نمی شه.





دوباره برگشتیم انگلیس. ولی من طاقت موندن رو تو خونه نداشتم. هر چی به آرش می گفتم بذار بیام شرکت؛ مرغش یه پا داشت، یه کلام نه. ولی با این اوصاف من بیکار ننشستم. تا آخرش مجبور شد بعضی از نقشه های کارشو بیاره خونه تا من انجامش بدم، البته زیر نظر خودش. رو اولین نقشه دید که کارم حرف نداره بهم اطمینان پیدا کرد. تو کارم خیلی پشتکار داشتم. آرشم راضی بود از طرح هایی که می کشیدم. خوشش میومد. بعضی مواقع هم با هم دیگه یه طرح می زدیم. سر کار خیلی جدی بود. می دونستم که بابت این طرح ها سود کلانی می بره. هر چند بازم نیازی نداشت. یه وقت هایی که سرم تو کار گرم می شد اعتراضش بلند می شد تا جایی که ساعات مشخصی برا کار کردن گذاشت. ولی یه چیز هم چنان آزارم می داد. اونم دوری و بی خبری از خانواده ام. تلفنی تو خونه نبود. فقط موبایلش بود و لپ تاپش. می خواستم در نبودش با موبایل با خانواده ام تماس بگیرم. هر چند جایی می ذاشتش که نمی دونستم کجاست. تا این که یه روز که حموم بود صدای یه ملودی شنیدم. رفتم تا رسیدم به کشوی لباسش. اونم زیر لباساش. عجب اعجوبه ای بود این پسر! وقتی صدای موبایل قطع شد من فی الفور شماره ی همراه بابا رو گرفتم.





بعد چهارمین بوق بود که صدای پدرمو شنیدم. بعد چه قدر دلتنگ صداش بودم! دوست داشتم فقط صداشو بشنوم.





- الو... الو چرا حرف نمی زنی؟ الو... الو...





قطع کرد. دوباره گرفتم. از هیجان دستام می لرزید.





- الو چرا حرف نمی زنی؟





فقط یه کلمه.





- بابا؟





- سایه بابا خودتی؟ سایه... سایه تو رو خدا خودتی؟ حرف بزن دخترم.





- بابا منم سایه. دلم براتون تنگ شده بود.





- الهی قربونت برم. خوبی؟ سلامتی؟ اون نامرد که بلایی سرت نیاورده؟ سایه الان کجایی؟


romangram.com | @romangram_com