#اسیر_پارت_34
- آرش خیلی لوسی. می دونی چیه؟ اصلا صبحونه نمی خورم. یا نه الان میرم پایین صبحونه می خورم شما برس به خودت. تنهایی خوردن واقعا مزه داره.
ابرومو براش انداختم بالا. بلند شدم. یه دفعه دیدم رو هوا معلقم. یه جیغ کشیدم.
- که می خوای بری پایین صبحانه بخوری؟ اونم تنهایی؟ باشه اول تصفیه حساب کن بعد برو.
و منو انداخت رو تخت و شروع کرد به قلقلک دادن من. از خنده داشتم می ترکیدم. بریده بریده بهش گفتم:
- غلط کردم. باشه هر چی تو بگی.
اونم دست کشید و روم خیمه زد.
- حساب اصلیت بمونه برا بعد.
منو بلند کرد و برد پشت میز. از همه چیز داد خوردم. بعد از خوردن صبحونه حاضر شدیم و دوباره رفتیم بگردیم، اونم فقط پیاده روی.
- آرش پدرت الان کجاست؟ چرا توی مراسم ما نیومد؟ هر وقتم که پرسیدم جواب ندادی.
- تو که خودت باهاش قبلا حرف زدی. بابا سرش خیلی شلوغه. نتونست برا عقد ما بیاد. ولی گفت برا عروسی حتما میاد. نمی دونه که کار از عروسی گذشته باید منتظر نوه اش باشه.
مشتی زدم تو بازوش.
- خیلی لوسی. منو باش رو دیوار کی یادگاری می نویسم؟! آرش مادرت چه طور فوت کرد؟ کجا دفنش کردین؟
با یه مکث طولانی گفت:
- مادرم به خاطر یه نامرد عوضی که بهش نارو زد دچار ضعف اعصاب شد. اون موقع که بردنش تیمارستان. آخه مادرم چند بار می خواست خودکشی کنه که به موقع به دادش رسیدن. به خاطر همین اون جا بستریش می کنن. اون جا بود که پدرم اونو می بینه می شه پزشک معالجش. مامانم خیلی زیبا و خوشگل بود. همین باعث بدبختیش شد.
پدرم از هیچ کمکی دریغ نکرد. این که مادرم تونست به سلامتی نسبی برسه. پدرم از علاقه ای که بهش داشت گفت. ولی مادرم بهش روی خوش نشون نداد. پدرم کوتاه نیومد. با پدر بزرگم حرف زد. اونم نتونست کاری کنه. پدرم که دیگه طاقتش تموم می شه یه روز مامان رو می بره بیرون از شهر. می بره یه ویلایی که بیرون از شهر داشته و مامانم می ترسه. مامانم شروع می کنه به داد کشیدن و می گه:
- همتون مثل همید. فقط به خاطر یه چیز. ببین آقای دکتر من یه دختر نیستم. فهمیدی من دیگه دختر نیستم. می خوای به چی من دل خوش کنی؟ یه نامرد دیو صفت ازم سوء استفاده کرد و مثل یه دستمال چرک دورم انداخت.
پدرم خوشحال از عکس العمل مادرم که بالاخره واکنش نشون داده به مادرم می گه:
- من همه چی رو می دونم. من فقط خودتو می خوام.
با هم حرف می زنن. پدرمم از گذشته هاش می گه. که از قبل یه زن داشته. زنش وقتی بچشون که یه دختر بوده از دنیا میره. چون اون دختر شبیه مادرش بوده. چون پدرم خیلی زنشو دوست داشته و چهره ی اون دختر خیلی شبیه زنش بوده، اونو می سپره دست خونواده ی زنش. تا این که مادرمو می بینه عاشقش می شه. بالاخره پدر و مادرم با هم ازدواج می کنن. این که من بعد یه سال به دنیا میام. پدرم خیلی مادرمو دوست داشته و همه کار برا مادرم می کرد. مادرم اصالتش مال شیراز بوده. که مادرم این اواخر حالش ناخوش می شه. دایما به جای این که اسم پدرمو بگه اسم یه مرد دیگه ای رو می گفت. دوباره کار مادرم به دارو کشیده شد. اون موقع من چهارده ساله بودم. وقتی که از پدرم می پرسیدم چرا اسمتو اشتباه می گه اون فقط لبخند پر دردی می زد. تا این که مادرم یه بار که میره بیرون دیگه بر نمی گرده. پدرم همه جایی که می دونست سر زد ولی مادرم پیدا نشد. تا یه شب بهش خبر دادن بیاد پزشک قانونی.
romangram.com | @romangram_com