#اسیر_پارت_33


آروم رو موهامو بوسید. بلند شد و رفت سمت حموم. بعد چند دقیقه اومد بیرون. دست انداخت زیر پاهامو بلندم کرد. خیلی خجالت کشیدم. می خواستم ملافه رو بردارم نذاشت. گفت:





- باید حموم کنی تا آروم شی.





تو اون وضعیت سرمو محکم تو بغلش فشردم. منو آروم گذاشت تو وان حموم. بلند شد. گفت:





- تا حموم کنی منم سفارش یه صبحونه ی توپ می دم تا سر حال شی. اگه کمک خواستی صدام کن.





و با یه چشمک رفت بیرون.





وقتی دوش گرفتم حالم بهتر شده بود. فقط گه گاهی درد زیر دلم احساس می کردم. آرش برام لباس گذاشته بود. لباس پوشیدم و رفتم بیرون. دیدم آرش پشت میز نشسته. رو میز پر بود. واقعا به همچین صبحانه ای نیاز داشتم. منم رفتم کنارش نشستم. گونمو بوس کرد و گفت:





- عافیت باشه. خوب بود؟





منم لبخندی زدم و گفتم:





- ممنون.





- می خوام امروز به سلیقه ی من صبحانه بخوری.





ولی قبلش یه قرص گرفت طرفم.





- اینو بخور با این لیوان.





- اینا برا چیه؟





- برا دردت. این مسکنه. رفتم از دکتر هتل برات گرفتم. با این لیوان شیر عسل بخور. زودی خوب می شی.





از گفتن این حرفا سرمو پایین انداختم. خندید.





- من کشته و مرده ی این شرم زنونم. بیا اول یه صبحانه ی مشت بخور تا انرژی داشته باشی برا شب. تو هم که ماشاا... خجالتت ریخته، منم که دیگه نگو. وای چه شبی بشه امشب!





بلند می خندید.





پررویی بهش گفتم. خواستم بلند شم. گفت:





- کجا؟ هنوز که انرژی نگرفتی.





بازم خندید.


romangram.com | @romangram_com