#اسیر_پارت_32





خسته بودم زودتر از آرش رفتم حموم و بعدش آرش رفت. رفتم سر وقت خریدا. چشمم به لباس خواب افتاد. خواستم بپوشم. چون وقتی خریدیمش نمی دونستم سایزم هست یا نه. تا آرش نیومده بهترین فرصت بود. پوشیدمش. فیت تنم بود. تو آینه خودمو نگاه می کردم که نگام مات شد به در حموم. آرش که داشت موهاشو خشک می کرد نگاش افتاد بهم. مثل همیشه نیم تنه ی لخت با یه شلوار نخی سفید. این یعنی آخر بد شانسی. نتونستم تکون بخورم. آرش که مات داشت نگام می کرد. باید یه کاری می کردم. رفتم سمت لباسام که لباس بردارم که یه دفعه کشیده شدم. تو بغل آرش بودم. خواستم از بغلش بیام بیرون که محکم تر نگهم داشت. چون از پشت نگهم داشته بود آروم لاله ی گوشمو گرفت بین لباش. داغ کردم. همون جور با لاله ی گوشم بازی می کرد. ضربان قلبم بالا رفت. با لباش رو گردنم بازی می کرد و با دستاش شکمم رو نوازش می کرد. می لرزیدم. می دونستم امشب نمی تونم کاری کنم. آروم منو برگردوند سمت خودش. کنار گوشم گفت:





- چرا می لرزی؟ سردته؟ نترس الان گرمت می کنم.





منو برد سمت تخت و آروم خوابوندم.





اون شب اسیر دست های پر حرارت و نوازش های عاشقانه ی آرش شدم. اون شب من یکی شدن رو تجربه کردم. نفس های داغ و پر از نیاز آرش و زمزمه هاش منو از دنیای دختر بودن جدا کرد و من پا به دوران جدیدی از زندگیم گذاشتم. صبح با نوازش گونم از خواب بیدار شدم. چشمامو که باز کردم نگام توی دو تا تیله ی سبز موند.





- صبح به خیر. خوب خوابیدی؟





همون طور که بلند می شدم جوابشو دادم. یه کشش به بدنم دادم که باعث شد زیر دلم درد بگیره. خودمو نگاه کردم. همه چی یادم اومد. چنگ زدم به ملافه و دور خودم پیچیدم. نمی خواستم به آرش نگاه کنم. همین که خواستم بلند شم آهم بلند شد. یه آن دست های آرش دور کمرم قفل شد و منو برگردوند رو تخت. منو کشید تو بغلش.





- سایه حالت خوبه؟ درد داری؟





از شنیدن این کَلمه اش اشک تو چشمام جمع شد. وای اصلا روم نمی شد که چشم تو چشم آرش بشم.





- سایه اگه درد داری بگو. میرم برات مسکن می گیرم.





سرمو به نشونه ی آره تکون دادم. چونمو گرفت تو دستش و گفت:





- منو نگاه کن.





نتونستم.





- سایه چرا این جوری می کنی؟ واقعا ناراحت شدی؟ باور کن دیشب بهترین شب عمرم بود.





و زیر لب یه چیزی گفت که من نشنیدم.





- سایه یعنی تو نمی خواستی؟ من بهت گفتم که این ماه عسلمونه. اصلا تو چرا منو نگاه نمی کنی؟ سایه منو نگاه کن.





سرمو آوردم بالا. بهش نگاه کردم. معلوم بود خیلی ناراحته. استرس تو تمام وجودش معلوم بود.





- نه من ناراحت نیستم. الانم خیلی خجالت می کشم. نمی دونم فقط این که این موقعیت برام یه جوریه، ترس و اضطراب. این که کار اشتباهی نکردم. فقط می ترسم.





خودمو تو بغلش انداختم و گریه کردم. با دستاش پشتمو نوازش کرد. گفت:





- چیزی نیست. نترس. باور کن من همیشه باهاتم. این حالاتت هم بذار پای شرم دخترونه، ببخشید زنونه. چرا که تو الان خانوم من هستی. سایه خیلی دوستت دارم. هیچ وقت یادت نره.





romangram.com | @romangram_com