#اسیر_پارت_30





- سایه واقعا دوستم داری؟ باور کنم که دوستم داری بعد این همه اتفاق؟ یعنی دیدت نسبت بهم عوض نشده؟





چیزی نگفتم. رومو کردم اون ور. گرمی اشکو رو گونم حس کردم. رومو برگردوند طرف خودش.





- سایه داری گریه می کنی؟ به خاطر حرفام ناراحت شدی؟ به خدا باهات شوخی کردم. سایه تو رو خدا منو ببخش.





ولی هق هقم بلند شد. با همون گریه گفتم:





- واقعا این کارو می کنی؟





- سایه به خدا من غلط بکنم. به خدا منظوری نداشتم. فقط محض شوخی گفتم. خودم تا آخر عمر نوکریتو می کنم، اگه بچه هم نباشه.





اشکای رو گونمو پاک کرد. پیشونیمو بوسد. از روم بلند شد. و از اتاق رفت بیرون. وقتی برگشت یه لیوان آب آورده بود. بلندم کرد و لیوانو داد و آبو تا آخرش خوردم. لیوانو گذاشت رو میز. رو تخت دراز کشید و منو کشید تو بغلش. صورتمو غرق بوسه کرد. دست برد تو موهام و زمزمه وار گفت:





- بگیر بخواب خانمم. راحت بخواب.





زمزمه می کرد، سرمو نوازش می کرد. نمی دونم چه جوری به خواب رفتم.





روزگار از پی هم می گذشتن. چهار ماه از اومدن من به انگلیس می گذشت. توی این مدت رفتار آرش باهام باعث شده بود بیشتر وابستش بشم. شب ها با نوازش هاش و بوسه هاش می خوابیدم و تو این مدت زیاد از حد خودش کاری بهم نداشت.





خسته شده بودم. انگلیس هم دایما بارون میومد. هواش دلگیر بود. آرشم بیشتر موقع ها از صبح تا غروب می رفت شرکتش. روزام خیلی کسل کننده شده بود. به خاطر همین می خواستم به آرش بگم تا یه فکری بکنه. اون روز دیر وقت برگشت. منم شامم رو به تنهایی خوردم. وقتی اومد من تو اتاقمون بودم. شبا قبل خواب یه دوش سبک می گرفتم. داشتم موهامو خشک می کردم که اومد تو.





بهش سلام کردم.





- سلام جوجوی خودم. چه طوری؟





خم شد و یه بوسه رو لبام گذاشت. رفت سمت حموم. منم لباسمو عوض کردم. رو تخت دراز کشیدم تا آرش بیاد. از حموم اومد بیرون. یه حوله ی کوچیک رو سرش بود. داشت موهاشو خشک می کرد. طبق معمول با یه شلوار راحتی. اومد رو تخت کنارم دراز کشید و منو تو بغلش گرفت.





- خب خانمم امروز چی کارها کردی؟





- طبق معمول بیکار. می گم آرش من تو خونه خیلی حوصلم سر می ره. می ذاری بیام تو شرکتت باهات کار کنم؟ می دونی که من تو خونه کاری ندارم. بذار بیام تو شرکت. به خدا خسته شدم.





- نه.





- نه! آخه چرا؟ باور کن دیگه خسته شدم. باور کن همین روزا افسردگی می گیرم. بابا من همش تو خونم. نمی ذاری برم بیرون. خب تو بگو من چی کار کنم؟





با یه لبخند.





romangram.com | @romangram_com