#اسیر_پارت_27


در زدم رفتم تو. دیدم با نیم تنه ی لخت و یه شلوار مشکی نخی رو تختش دراز کشیده. لپ تابش رو شکمش گذاشته و باهاش ور می ره. منو دید از جاش نیم خیز شد. پرسید:





- چیزی شده؟





منم بهش جواب دادم:





- نه. فقط این که... این که...





سخت بود بگم می خوام شب پیشت بخوابم. دید هیچی نمی گم، اومد سمتم و دستمو گرفت و منو با خودش برد سمت تختش. نشستم. گفت:





- منو نگاه کن. چیزی می خوای بگی؟





سعی کردم جلوی استرسم رو بگیرم. بهش نگاه کردم و گفتم:





- من فکرامو کردم.





منتظر نگاهم می کرد. به سختی بهش گفتم:





- می خوام از امشب پیشت بخوابم.





و با گفتن این حرف نفسمو دادم بیرون. نگاش کردم دیدم لبخند محوی رو لباشه. بهم گفت:





- به خاطر همین اینقده سرخ و سفید شدی؟ خجالت که نداره. من و تو زن و شوهریم. خوشحالم که زود تصمیمتو گرفتی. فکر کن من از امشب راحت می خوابم.





فقط یه چیز خیلی اذیتم می کرد. این که نمی تونستم بهش بگم فعلا با هم رابطه ای نداشته باشیم. بلند شد از اتاق رفت بیرون. یه کم که گذشت برگشت و دستمو گرفت و گفت:





- باهام بیا.





از اتاقش که بیرون اومدیم رفت سمت همون اتاقی که من دوستش داشتم و رفتیم تو. یه راست رفت سمت تختخواب. نشستم لبه ی تخت. اونم رو دو تا پاش کنار من نشست.





آرش - یادته قبلا بهت گفتم فعلا تو این اتاق نیا؟





با سر تایید کردم. گفت:





- به خاطر این که خواستم اولین شبی که پهلوی هم هستیم توی این اتاق باشه. می دونستم از این اتاق خوشت میاد. به خاطر همین دوست دارم از امشب توی این اتاق بخوابیم.





خوشحال شدم. بعد گفتن این حرف بلند شد چراغ اتاقو خاموش کرد و آباژورهای کنار تختخوابو روشن کرد. منم به یه طرف تخت رفتم و دراز کشیدم. رو تختی رو خودم کشیدم و بهش گفتم شب بخیر. جوابی نشنیدم. یه طرف تخت اومد پایین. فهمیدم اومد رو تخت. یه آن دو تا دستشو دور کمرم حلقه کرد و منو کشید تو بغلش. خواستم از تو بغلش بیام بیرون نذاشت. گفت:





- این جوری زنا به مرداشون شب بخیر می گن؟


romangram.com | @romangram_com