#اسیر_پارت_26
- سایه یه کاری نکن که الان دست به کار شم ها.
یه مشت به بازوش زدم و گفتم:
- بی مزه.
ولی اون جدی شد و گفت:
- واقعا خسته شدم. منو از بلاتکلیفی در بیار. شب ها تو توی یه اتاق، منم تو یه اتاق دیگه. دوست دارم شب ها پیش تو باشم. وقتی هم بیدار می شم تو رو ببینم. منم مَردم سایه. تو که اصلا به زور اجازه می دی ببوسمت. تو رو خدا تکلیف منو روشن کن، یا حداقل بذار شبا پیشت بخوابم.
منم گفتم:
- خب عروسی می گیریم. اون جوری که مشکلی نیست. بر می گردیم ایران و میریم سر خونه زندگیمون.
آرش گفت:
- انگار یادت رفته که ما الان چرا این جاییم! اگه بریم ایران که پدرت دیگه نمی ذاره من تو رو ببینم. حتی شده طلاقتو می گیره.
منم بهش گفتم که:
- خودم با پدرم صحبت می کنم. می گم همه چی دروغه، حتی حرف های جمشید.
آرش گفت:
- اون جوری که من دیدم پدرت اصلا کاری به جمشید نداره. اون روز بهم گفت آرزوی بودن با سایه رو به گور می بری. نمی دونم چرا این حرفو زد؟ ولی از حرفاش معلوم بود که هیچی مانعش می شه. بازم می گی بریم ایران یا نه؟
نمی دونستم چی بگم. از یه ور آرشو دوست داشتم و نمی تونستم ازش جدا شم، از یه ور هم خانوادم بودن. اونا رو هم دوست داشتم. نمی دونستم چی کار کنم. باید یه تصمیم قطعی می گرفتم. فقط یه چیز بود، اونم صحبت جدی با آرش که باید جواب تمام سوالامو می داد تا از این دو دلی بیرون بیام.
رو کردم به آرش و گفتم:
- می خوام بدونم در چه حد حرف های اون روز لیدا صحت داشت؟ نمی خوام دروغ بگی. خودت گفتی که واقعیتو بهم می گی. من منتظرم. می شنوم.
آرش - نمی خوام بهت دروغ بگم. من تا الان با هیچ دختری رابطه ی جدی نداشتم. هر چی بود در حد بوسه یا رقص. ولی در مورد لوییزا؛ یه دختر کاملا انگلیسی خیلی زیبا بود. مثل من مهندس ساختمان بود و توی شرکت معروفی کار می کرد. چند تا پروژه با هم داشتیم. این طور شد که فهمیدم دختر خوبیه. به هر حال یه مدت که با هم پروژه داشتیم، یه مدت بعد اومد خونه ی من موندگار شد. بهش علاقمند شدم. اونم بهم بی علاقه نبود. بعد یه مدت من با ارثیه ی مادریم یه شرکت زدم و خودمو مستقل کردم. به لوییزا هم گفتم که با من باشه ولی قبول نمی کرد. بعد یه مدت یه مناقصه بود که از قضا هم من خواهان اون مناقصه بودم، هم شرکتی که لوییزا توش کار می کرد. تو این مناقصه من پروژه رو بردم ولی فهمیدم که لوییزا ناراحت شد. من دوباره بهش پیشنهاد دادم که بیاد باهام کار کنه و اونم سریع قبول کرد. این مدت خیلی می خواستم بهش نزدیک شم ولی اون زیاد علاقه نشون نمی داد. یه مدت گذشت. فهمیدم که یکی از پروژه هایی که خیلی برام ارزش داشت از دستم پرید. نمی دونم ولی فهمیدم یکی داره تو شرکت کارهایی می کنه که به ضرر شرکتم تموم می شه. حسابی آدم ها رو زیر نظر داشتم به جز لوییزا. تا یه بار که من برگشتم خونه فکر نمی کردم کسی تو خونه باشه ولی دیدم در اتاق کارم بازه و یه سر و صداهایی میاد. احتمال دزد خیلی کم بود. چون خونه سیستم امنیتی بالا و پیشرفته ای داشت. یواش از لای در نگاه کردم. دیدم لوییزاست. تمام نقشه های منو باز کرده و داره ازشون عکس می گیره. همون موقع گوشیش زنگ خورد. جواب داد و گفت یه سری دیگه از نقشه ها مونده که تو شرکتن. بعدا همه رو با هم میارم و از بین حرفاش اسم رییس سابق شرکتش به گوشم خورد. یه چیز درست نبود. امکان نداشت. آره لوییزا داشت از نمونه کارهای من عکس می گرفت و به شرکت سابقش می داد. یهو رفتم داخل. رنگش مثل گچ شده بود. می خواست حرف بزنه که سرش داد زدم و بهش گفتم که من تو رو دوست داشتم، بهت اطمینان داشتم. این بود جواب اعتماد من؟ چیزی نگفت. همون موقع به پلیس زنگ زدم. از اون و شرکتش شکایت کردم. خلاصه این شد من در ازای پرداخت غرامتی سنگین ازشون گذشتم و بعدها فهمیدم که لوییزا نامزد همون ریس شرکتشون بوده. منم تو اون مدتی که لوییزا پیشم بود فقط چند بار اونو بوسیدم. چیز دیگه نبود. چون لوییزا ازم دوری می کرد.
نگاش کردم. نتونستم حرفاشو باور نکنم. به همین خاطر بهش گفتم بهم چند روز فرصت بده تا فکرامو بکنم. اونم یه چشم بلندی گفت.
سه روزی گذشت و من نتونستم تصمیم درستی بگیرم. دوست داشتم با یکی صحبت کنم. اگه سامان بود می تونستم باهاش درد دل کنم. سامان فقط برادرم نبود، مثل یه دوست همیشه باهام بود. هر وقت مشکلی داشتم با سامان در میون می ذاشتم. یه مدت بود که وقتی بهارو می دید چشماش برق می زد. بعد یه مدت متوجه نگاهای خیره ی اون به بهار شدم. بله فهمیدم داداشم خاطر خواه تنها دوست بچگیم شده. بهار رو مثل خواهرم می دونستم. کی از بهار بهتر؟ این شد که با سامان حرف زدم و اونم گفت خیلی وقته خاطرشو می خواد. اگه تا الان هم چیزی نگفته می ترسیده بهار از اون خوشش نیاد. منم قول دادم که با بهار غیر مستقیم حرف بزنم و جوابو بهش بدم. چه قدر اون روز خوشحال شد و منو دایم می بوسید. با بهار در مورد این که کسی رو دوست داره یا نه صحبت کردم. اولش طفره رفت ولی آخرش گفت که اون سامان دوست داره. اونم با کلی خجالت این حرفو زد. ولی بعدش گفت پدرش به کس دیگه ای قولشو داده. منم بهش گفتم اگه ناراحت نمی شی با سامان حرف بزنم. خجالت می کشید. آخه تا به حال در مورد هیچ پسری این طور حرف نزده بود. وقی هم بهش گفتم که سامان اونو دوسش داره و خیلی وقته. باورش نمی شد. با سامان حرف زدم. قرار شد با هم حرف بزنن تا بعد به خانواده هامون بگن. این شد که من عقد کردم و از بهار یه کم دور شدم. سامانم که دیگه نمی دیدم. چون بیشتر وقتم با آرش بود. آخ که دلم خیلی براش تنگ شده بود. از فکر کردن دست کشیدم. نمی شد. آرش شوهرم بود و کسی بود که قراره تا آخر عمر با هم باشیم. پس دست دست کردن رو کنار گذاشتم. شب شده بود وقتی که دوش گرفتم. آخه بیشتر مواقع قبل خواب حموم می کردم. لباس خواب مناسبی پوشیدم و رفتم سمت اتاق آرش.
romangram.com | @romangram_com