#اسیر_پارت_25


- بگیر بخواب. من همین جا کنارتم.





منم با احساس آرامش خوابیدم.





الان از اون اتفاق یک ماه و نیم می گذره. خدا رو شکر پاهام مشکلی نداشت. فقط راه رفتن برام سخت بود که تونستم با فیزیوتراپی و آب درمانی بهتر شم. موقعی که گچ دستامو باز کردن دیدم پوست دستم تمام چروک شده که دکتر گفت بعد یه مدت خوب می شه. توی اون مدت آرش واقعا برام سنگ تمام گذاشت. تمام مدت پیشم بود. نمی ذاشت احساس ناراحتی کنم. فقط یه چیز اذیتم می کرد. اونم رابطه ی قبل آرش بود. واقعا نمی دونستم چی کار کنم. از یه طرف دلم خانوادم رو می خواست. با این حال فکری به نظرم رسید، بدون این که آرش بفهمه از تلفن همراهش به خانوادم زنگ بزنم.





اون روز از بیکاری روی کاناپه ی داخل نشیمن دراز کشیده بودم و داشتم تلویزیون نگاه می کردم که آرش اومد.





آرش - بَه خانوم من حالش چه طوره؟ بهتری؟





من جوابشو دادم و گفتم:





- خوبم. فقط حوصلم سر رفته.





اونم گفت:





- اگه دوست داری تا شام بیریم بیرون.





دوست داشتم ولی خاطره ی اون روز جلوی چشمام رژه می رفت. بهش گفتم:





- نه. بیرون نریم.





اونم گفت:





- دوست داری چی کار کنیم؟





منم که دیدم فرصتش مناسبه بهتر در مورد گذشتش باهام حرف بزنه. نشستم رو کاناپه، اونم نشست کنارم و منو تو آغوشش کشید. بوسه ی نرمی به موهام زد و گفت:





- سایه کی می شه که یه روز تو واقعا مال من بشی؟





منم گفتم:





- الان که مال توام.





ولی اون خندید و گفت:





- وقتی بهت می گم جوجه ای نگو نه.





اولش نگرفتم ولی بعدش فهمیدم چه سوتی دادم من. لبمو به دندون گرفتم که آرش گفت:


romangram.com | @romangram_com