#اسیر_پارت_24
سرشو پایین انداخت. به آرومی گفتم:
- تقصیر تو نیست. از شانس بد من همیشه این طور می شه. در کل من همیشه بد میارم.
نوک انگشتامو گرفت و گفت:
- قول میدم جبران کنم. باور کن سایه. تنهات نمی ذارم.
یه لبخند محو روی لب هام نشست. اونم خندید. ولی با یاد آوری صبح صورتم گرفته شد که آرش زود گفت:
- چیه سایه جان؟ دوباره درد داری؟ الان پرستارو خبر می کنم برات مسکن بزنه.
از دیدن حالتش خوشحال شدم. یعنی براش خیلی مهمم و هنوزم دوستم داره. بهش گفتم:
- نه، فقط از یه چی می ترسم. اونم این که پاهام... می تونم دوباره راه برم؟
آرش با یه مکث طولانی گفت:
- دکتر گفت عملت خوب بوده. پس جای نگرانی نیست.
ولی بازم من می ترسیدم که پاهام دیگه مثل سابق نشه. آرش که انگار از صورتم فهمید که ناراحتم گفت:
- باور کن چیز مهمی نیست. من برات بهترین دکترها رو خبر کردم. مطمئن باش و از هیچی هم نترس تا موقعی که من باهاتم.
و پیشونیمو بوسید. بهش گفتم:
- هم تشنمه هم گشنمه.
اونم گفت:
- جای تعجب نداره که خانم. تو این مدت هیچی نخوردی.
و رفت سمت یخچالی که تو اتاق بود و برام کمپوت آورد. ولی قبلش گفت:
- بذار از پرستار بپرسم بعد.
رفت بیرون و این دفعه همراه پرستار اومد تو اتاق. پرستار یه سری چیزها رو چک کرد و پرسید چه طورم و احساس تنگی نفس دارم یا نه. که منم جوابشو دادم. برای خوردن فقط گفت آب کمپوت بخورم. چون یه مدت طولانی چیزی نخوردم احساس درد و تهوع سراغم میاد. بعد رفتن پرستار آرش آب کمپوتو به خوردم داد و خودشم باهام شریک شد. وقتی که کمی خوردم سیر شدم. احساس خستگی می کردم. آرش که متوجه شد گونمو نوازش کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com