#اسیر_پارت_22





- حق نداری اسم اون عوضی رو جلوم بیاری.





اشکام گلوله گلوله پایین می اومدن. فقط گفتم:





- خیلی پستی.





از پشت میز بلند شدم دویدم سمت در. خبری از اون دو تا غول نبود. تند تند می دویدم و گریه می کردم. آرش منو زد. اون حق نداشت منو بزنه. هیچ کس حق نداره. مگه من چی کار کردم که باید این بلاها سرم بیاد؟ صدای آرشو از پشت سرم می شنیدم. واینستادم. یه دفعه رفتم اون طرف خیابون که خوردم به یه چیز محکم. پرتاب شدم تو هوا و خوردم زمین و چشمام سیاهی رفت. یواش یواش چشمام بسته شد.





نمی دونم چیه فقط اینو حس می کنم که انگار یه کامیون از روم رد شده. می خوام چشمامو باز کنم ولی نمی تونم. فقط یه آهه که به زور از دهنم بیرون میاد. صدای دویدن میاد. نمی تونم چشمامو باز کنم. انگار به پلکام وزنه آویزونه. حس می کنم چند نفر دورمو گرفتن.





- علایم حیاتیشو چک کنین.





- یه آرام بخش بهش تزریق کنین.





این جملات به زبون انگلیسی گفته می شد. یه آن یکی چشمامو باز کرد. با انداختن یه نور تو چشمام صدام می زد.





- خانم سایه صدامو می شنوید؟





بازم فقط یه آه. بعد چند دقیقه دوباره پلکام سنگین شد و به خواب رفتم. با احساس دردی دوباره بیدار شدم. تمام تنم درد می کرد. این دفعه تونستم آروم آروم چشمامو باز کردم. بعد یه تاری نسبی تونستم بهتر ببینم. می خواستم گردنمو تکون بدم که نتونستم حتی یه سانت تکونش بدم. فقط اینو فهمیدم دست و پاهام بیش از حد سنگینن. تمام بدنم پوشیده از سیم بود. تو یه اتاق سفید رنگ تنها بودم. فقط صدای بوقی که فکر کنم ضربان قلبمو نشون می داد می اومد. من چرا این جا بودم؟ این تنها سوالی بود که تو ذهنم بود. بعد چند دقیقه یه پرستار اومد تو. با دیدن من لبخندی زد و به زبان انگلیسی گفت:





- حالتون چه طوره خانم؟ درد ندارین؟





و من فقط تونستم سرمو به نشونه ی آره تکون بدم. چند تا چیزو چک کرد و گفت:





- الان بر می گردم.





از اتاق بیرون رفت. درد داشتم، خیلی. نمی دونم چه بلایی سرم اومده بود. فقط چرا؟ یه چیزهای مبهمی یادم اومد. آره دیشب با آرش بیرون اومدیم. رستوران، اون دختره لیدا، کشیده ی آرش و پرت شدنم تو هوا. پس من تصادف کرده بودم. یادم اومد. آره بعد دعوای آرش بیرون از رستوران تصادف کردم. یه قطره اشک از چشمم پایین اومد. در همون حین دکتر به همراه همون پرستار و در آخر آرش اومدن داخل اتاق.





دکتر اومد و معاینه کردنم رو شروع کرد. بیناییمو چک کرد. این که می دونم چی شده یا نه. دردم بیشتر چه جاهاییه. منم جواب سوالاتشو خیلی آروم می دادم. وقتی دکتر کارشو تموم کرد یه سری دستورها رو به پرستار داد و همراه آرش از اتاق بیرون رفتن. پرستار دوباره برام مسکن زد و منم دوباره به خواب عمیق رفتم.





با نوازشی روی گونم به آرومی چشمامو باز کردم. آرش تا دید چشمام بازه خودشو جلو کشید و پرسید:





- خوبی؟ بهتری؟





تو دلم گفتم «چه سوال مزخرفی. تمام دردام یه طرف، سوء پیشینه ی آقا هم یه طرف.» تموم حرفای لیدا تو گوشم اومد. نگاش کردم و فقط ازش یه کلمه پرسیدم.





- چرا؟





romangram.com | @romangram_com