#اسیر_پارت_21


لیدا - تو که از ازدواج فراری بودی و می گفتی حالا حالاها قصد ازدواج نداری. خصوصا از آخرین رابطه ای که داشتی با لویزا فکر می کردم باهاش ازدواج می کنی.





با گفتن این حرف بهم نگاه کرد. داشتم آتیش می گرفتم. خیلی عصبانی شدم. می خواستم از اون جا پاشم برم ولی نه، منتظر جواب آرش شدم.





بعد یه مکث طولانی با شدت نفسشو بیرون داد و دستاشو خم کرد رو میز. خودشو کمی نزدیک لیدا کرد و گفت:





- مگه من با هر کسی که دوست بودم قراره ازدواج کنم؟





لیدا - نه، آخه می دونی...





روشو کرد طرف من و ادامه داد:





- آخه لویزا هر کسی نبود چون از موقعی که با تو دوست شد بردیش تو کاخ معروفت و...





یه لبخند چاشنی لباش کرد. دوباره ادامه داد:





- آخه یه سال و نیم کم مدتی نبود. تو با هر کسی بودی فقط دو تا سه ماه باهاش می موندی. حتی خود من که فقط یه ماه باهام موندی.





نمی تونستم آب دهنمو قورت بدم. یعنی آرش قبل از من رابطه داشته؟ اونم نه یه دونه، بلکه چند تا. اونم چی، حتی آورده جایی که خودش زندگی می کرده. اشک تو چشمام جمع شد. نمی تونستم دیگه بشنوم. خواستم از جام بلند شم. سرمو بلند کردم که نگام با نگاه آرش یکی شد. دیدم آرش داره با ناراحتی نگام می کنه. سرمو پایین انداختم و چشمامو پاک کردم. با غرور سرمو بالا گرفتم. با خودم گفتم «اگه برم خیال می کنه من خیلی ناراحت شدم. ولی نه، بذار جواب این خوشگله رو بدم تا رو دلم نمونه.» رومو کردم طرفش و گفتم:





- ببین لیدا جون، گذشته ی هر آدمی مربوط به شخص خودشه. ولی وقتی که پای تعهد دو نفر وسط بیاد اون گذشته دیگه پاک می شه. در مورد آرش این که با کسی بوده یا نه به خودش مربوطه. چون قبل از آشنایی و ازدواج من بوده. پس دلیلی نداره که من ناراحت شم. و در ضمن نمی دونم چرا شما این چیزا رو داری به من می گی. اونم تو اولین دیدار که هیچ آشنایی از قبل هم با هم نداریم. اگه می خوای آرشو پیش من خراب کنی اشتباه می کنی. چون من آرشو با تمام وجود دوستش دارم و بعد از اون بهش اعتماد دارم، اونم خیلی. پس لطف کن خودتو خسته نکن که من الانشم به آرش بیشتر از هر موقع دیگه ای اعتماد دارم. چون آرش از قبل همه چی رو برام گفته. خصوصا از شما عزیزم. پس خودتو خسته نکن.





لیدا از حرص قرمز شده بود. بهش بود خرخره ی منو می جوید. منم داشتم با آرامش ظاهری و یه لبخند چاشنیش نگاش می کردم. بعدش لیدا با حرص ته مونده ی گیلاسشو خورد. بلند شد و با حرص گفت:





- شاهنامه آخرش خوشه.





خواست بره که دوباره برگشت. شیشه ی مشروبو برداشت و گفت:





- شماها لیاقت ندارین.





و رفت. وقتی رفت نگامو دوختم تو چشای آرش. اشکام بالاخره اومد پایین. اصلا جلوشونو نگرفتم.





آرش - سایه بذار همه چی رو خودم برات میگم. به خدا...





دستامو بالا آوردم که یعنی دیگه نگو. گفتم:





- تو که روز اول منو دیدی گفتی که من اولین عشقتم. گفتی هیچ کس رو تا به حال دوست نداشتی. گفتی عشقو تو نگاه تو دیدم. تو که می دونستی من تا به الان با هیچ پسری دوست نبودم. هیچ پسری تا الان دست منو لمس نکرده. ولی نه، چرا با جمشید دست می دادم. اونم به عنوان سلام، نه چیز دیگه ای. ولی تو کلکسیون دوست دختر داشتی. حتی اونو آوردی تو خونه ای که به قول خودت برات عزیزه. خونه ای که مال مادرت بوده. آرش تو خیلی کثیفی. خوشحالم که زودتر تو رو شناختم. از لیدا ممنونم که دستت رو برام رو کرد. الان می فهمم که سگ جمشید صد شرف به تو داره. اون حتی یه دوست دختر هم نداشت. اونم به خاطر چی؟ چون منو دوست داشت. الان می فهـ....





یه طرف صورتم سوخت. به آرش نگاه کردم. دیدم سینش تند تند بالا پایین می ره و داره با چشم های به خون نشستش منو نگاه می کنه. با دندونای کلید شدش طوری که صداش بالا نره گفت:


romangram.com | @romangram_com