#اسیر_پارت_119


- قول می دم که جبران کنم. کاری می کنم اون روزها حتی یه دقیقه به یادت نیاد. طوری که فکر کنی هیچ وقت این اتفاق برات نیفتاده. سایه بدون خیلی دوستت دارم. بیا این فرصتو بهم بده.





اشکی رو گونش سر خورد. خودمو جلو کشیدم. اشکشو بوسیدم و خودمو محکم تو بغلش جا دادم. آروم سینشو بوسیدم. به خودش اومد. حلقه ی دستشو محکم کرد.





- ممنون سایه. ممنون خانمم. ممنون سایه. خدایا شکرت. خدایا ازت ممنونم.





حلقه ی دستشو باز کرد و روم نیم خیز شد. سر تا پامو غرق بوسه کرد. اون روز تو نوازش های آرش غرق شدم. روز بعد به دیدن پدرم رفتم. وقتی رفتم تو مامان، سامان، سعید، الناز و بهار اون جا بودن. بابام با دیدنم دستاشو باز کرد. من بی توجه به بقیه رفتم تو آغوشش. گریه کردم. گریه می کرد. هنوز تو آغوشش بودم. دوست نداشتم از بغلش بیرون بیام. بعد چه قدر نشستم کنارش. نگام کرد. خندید. گفت:





- خیلی خانم شدی.





و بعد با نگاه به شکمم گفت:





- مامان خوشگلی شدی.





همه خندیدن. به همه نگاه کردم. بهار رو که دیدم به طرفش رفتم. هم دیگه رو بغل کردیم. ازم دلخور بود. حق داشت. منم گفتم:





- دست خودم نبود.





سامان اومد طرف بهار. گفت:





- خانم منو اذیت نکن ها.





بهار با شنیدن این حرف خجالت کشید. سرشو انداخت پایین. مامان اومد طرفش. گرفتش بغلش.





- الهی قربون عروس خوشگلم برم من. ایشاا... به همین زودیا تکلیف شما دو تا رو هم مشخص می کنم.





بهار هنوز سرش پایین بود. گونه هاش قرمز شده بود. معلوم بود چه قدر خجالتیه. خوشحال شدم. نگام افتاد به الناز و سعید که داشتن می خندیدن. می شد جفت خوبی برای هم باشن. به آرش نگاه کردم. ته اتاق وایستاده بود. رفتم طرفش. منو کشید تو بغلش. روی سرم رو بوسید.





- به نظرت سعید آدم قابل اعتمادی هست؟





- شک نکن. خودت می فهمی.





اون روز بابا می خواست حرف بزنه. ولی من نذاشتم. گفتم:





- بذار فراموش شه.





در مورد رابطه ی آرش و بابام گذاشتم خودشون با هم کنار بیان. می دونم گذشت زمان بهترین راه حل واسه فراموش کردنه.





نزدیک بهار بود. توی ظهر زمستانی درد من شروع شد. آرش منو برد بیمارستان. نمی تونستم طبیعی زایمان کنم. با دستور دکتر به اتاق عمل رفتم. وقتی به هوش اومدم صورتی رو که روم خم شده بود دیدم. آرش بود که با چشم های خیسش بهم نگاه می کرد. وقتی دید به هوش اومدم پیشونیمو بوسید. درد امانم رو بریده بود. زیر شکمم می سوخت. ولی با اومدن بچم درد یادم رفت.


romangram.com | @romangram_com