#اسیر_پارت_118
با یه لبخند رو لبش گفت:
- می دونی بهترین روز زندگیم چه روزی بود؟
گنگ نگاش کردم. خم شد و اول پیشونیمو بوسید. بعد دو تا چشمامو. بعدش نوک بینیمو. و بعدش لبمو. عمیق و آروم منو بوسید. لبشو که از لبم جدا کرد گفت:
- روزی بود که تو بالاخره سکوتت رو شکستی و این لبات به حرف اومدن. انگار دوباره متولد شدم. خوشحالی سامانو که دیدم بیشتر خوشحال شدم. می خواستم بیام جلو. دو قدم برداشتم که بیام. ولی نه، پاهام وایستادن. نمی دونستم عکس العملت چیه. می ترسیدم دوباره حالت بد شه. به همون دور بودن اکتفا کردم و دیدنت رو گذاشتم برای یه وقت مناسب. ولی تو اون لحظه دوست داشتم که جای سامان من تو رو بغل می گرفتم.
خوشحال بودم. انگار یه سنگینی از رو بدنم برداشته شده بود. خبرو به الناز دادم. خیلی خوشحال شد. می گفت نشونه ی خوبیه. ولی فعلا نزدیکش نشو. این شد که تو رو هر روز لب دریا می دیدم. تنها بودی. دوست داشتم بیام نزدیکت. ولی می ترسیدم.
روزی که تله کابین رفتین یادم نمی ره. خیلی سر حال بودی. شنیدم که به سامان گفتی که هوس آش رشته کردی. غم بزرگی تو دلم نشست. من باید برات چیزی می خردم نه سامان. واقعا اون روز روز سنگینی شد برام که من نتونستم یه ویارانه برای تو بخرم.
گذشت. این شد که فهمیدم دارین بر می گردین. این یعنی این که تو حالت خوبه. روزی که لب دریا وایستاده بودی رو یادم نمی ره. انگار تو این دنیا نبودی. معلوم نبود به چی داشتی فکر می کردی که هر چی سامان صدات می کرد متوجه نمی شدی. اون لحظه آرزو کردم که تو به من فکر کنی.
برگشتین تهران. ولی نرفتین خونه ی خودتون. رفتین بالا شهر. یه جای ساکت. تعجب کردم. شما رفتین تو. نمی دونستم خونه ی کیه. بعد پرس و جو فهمیدم که خونه ی یه خانواده ی پولداره که به جز پسرشون همشون رفتن خارج و خونه تا یه مدت قبل برای فروش بوده. یه نکته که خیلی با وجود تو اذیتم می کرد وجود اون پسر تو خونه بود.
هر روز جلوی خونه بودم. تا این که سراسیمه یه ماشین از اون خونه زد بیرون. می خواستم برم دنبالش ولی دیدم تنهاست. پس تو هنوز تو خونه بودی. منتظر شدم و دیدم که یه دفعه همتون با هم برگشتین. تو کی از خونه خارج شده بودی که نفهمیدم؟ تا بازم تو و مادرت با همون نیمچه دکتر با هم از خونه زدین بیرون. دنبالتون راه افتادم. شما که پیاده شدین منم یه جا پارک زود پیدا کردم ولی قبلش اون نیمچه اومده بود که خواست پارک کنه. ولی من بی خیال زود پارک کردم. پیاده شدم و از فاصله دور نگات می کردم. دیدم نگات مات شده رو من. فهمیدم که منو دیدی. خودمو از اون جا دور کردم. ولی هنوز نگام بهت بود که بهت زده بودی. ولی بیشتر از این حرص می خوردم که دست اون دکتر پشت تو قرار گرفت و با هم به داخل یه مجتمع رفتین. فهمیدم می ری دکتر زنان. اون روز خون خونمو می خورد ولی دستم به جایی بند نبود.
تا این که دوباره دیدم رفتین تو یه مجتمع تجاری. بین اون نیمچه دکتر و سامان. دقیق زیر نظرت داشتم ولی با دیدن اون صحنه که سعید دستتو کشید و بردت سمت طلا فروشی فهمیدم که خبراییه. دیگه نمی تونستم تحمل کنم. ولی قبل از رسیدن به اون جا با دیدن جمشید وایستادم. با اون معرکه ای که راه اندخت اومدم جلو که بکوبم تو دهنش. ولی با شنیدن اون کلمه از دهن اون دکتر پاهام شل شد. پس نظر داشت بهت. خرد شدم. پس فراموش شده بودم.
داشتم از اون جا دور می شدم ولی با حرف هایی که بهت زد وایستادم. ولی تو رو ندیدم. دنبالت گشت. دیدم بی جون رو زمین افتادی. آخ اون روز چه روزی بود! سامان به دادت رسید. بلندت کرد و بردت. پلیس اومد و جمشید رو با خودش برد. منم از این فرصت استفاده کردم و ازش شکایت کردم.
با سند آزاد شد. ولی من داغ بودم؛ از حرف های اون نیمچه دکتر و از حرف های خودش. گیرش انداختم. با دیدنم یکه خورد ولی من جایی برای سوال کردن براش نذاشتم. تا می خورد زدمش. دیگه جونی براش نموند. بردمش دم بیمارستان پرتش کردم بیرون. تهدیدش کردم که دور و بر تو پیداش شه زنده نمی مونه. به الناز گفتم. همه چی رو گفتم. اونم گفت بهترین راه اینه که بیاریش پیش خودت. داغون شدم وقتی فهمیدم که سه روزه به هوش نیومدی.
بالاخره بیدار شدی و منو خوشحال کردی. آخر شب وقتی دیدم کسی نیست اومدم پیشت. لحظه ی غیر قابل توصیفی بود. بالاخره آوردمت پیش خودم.
نگام کرد.
- سایه می تونی منو ببخشی؟ می تونی اون انتقام مسخره رو فراموش کنی؟ می تونی به یه زندگی سه نفره با هم فکر کنی؟ می تونی منو کنار خودت قبول کنی؟ می تونی منو قابل بدونی و خانم خونَم بشی؟ سایه باور کن بدون تو نمی تونم بمونم.
ملتمس نگام می کرد. منتظر نگام می کرد. نگاش به لبام بود که چی جواب می دم.
می دونستم اون روزها و اون لحظه ها هیچ وقت فراموش نمی شه. می دونستم خیلی زجر کشیدم و مسبب همش آرش بوده. وقتی این طور نادم می دیدمش، این طور ازم می خواست که باهاش باشم نمی تونستم قبول نکنم. با صداش به خودم اومدم.
- سایه به خدای احد و واحد، به جون همین بچم قسم می خورم...
دستشو گذاشت رو شکمم.
romangram.com | @romangram_com