#اسیر_پارت_117


گونمو بوسید و گفت:





- سایه تو رو خدا همیشه بخند.





بلند شد و سینی رو با خودش برد بیرون. بعد چند دقیقه با یه لیوان دوغ به دست اومد تو. واقعا تشنم شده بود. لیوانو دستم داد. منم همشو خوردم. لیوانو از دستم گرفت گذاشت رو میز. به آرومی نشست رو تخت. نگام کرد. رفتم به سمتش. تو بغلش بودم. سرمو گذاشتم رو سینش. دستش تو موهام بود. نوازشم می کرد. بعد چه قدر گفت:





- حوصله داری حرفامو بشنوی؟





منم سرمو تکون دادم.





- برات که گفتم چه بلایی سر مادم اومد. همه ی اون اتفاقات دروغ نبود ولی یه جاهاییش حرف دلم نبود.





سرمو بلند کردم نگاش کردم. خندید. سرمو دوباره گذاشت رو سینش.





- آروم بگیر تا بقیه اش رو بگم. اون جور که تو فکرشو می کنی نیست. حرف من چیز دیگه ای بود. این که بلایی که سر مادرم اومده بود یه لحظه آسایش نداشتم. این شد که پدرتو پیدا کردم. اول می خواستم تمام ثروتشو ازش بگیرم بیچاره اش کنم ولی همون روز تو رو دیدم. تو تمام ثروت پدرت بودی. پس چه کسی بهتر از تو؟ این شد تمام رفت و آمدت رو زیر نظر داشتم. فهمیدم که تو هم مثل خودم آرشیتکتی. خب این پوئن خوب بود برام. بعدش فهمیدم که با کسی در ارتباط نیستی ولی همیشه یه مزاحم داشتی، اونم جمشید. (جمشید رو با یه حرص گفت.) یه مدت وقت برد تا اون نمایشگاه کذایی رو راه بندازم. خودم به استادتون گفتم که بهتون درباره ی این نمایشگاه بگه. این شد که تو اومدی. خوب بود. شد دیدار اولیه ی ما ولی با این احوال بازم تو پا نمی دادی. تا این که از طریق بابات وارد شدم. هر چند دیدار با اون برام مشکل بود. ولی انتقام تنها چیزی بود که بهش فکر می کردم. این شد که ثروت من چشم پدرتو گرفت. نمی دونم چی شد که تو هم موافقت کردی. نمی دونستم ولی این که جواب مثبت تو به من از سر بی علاقگی نیست برام کافی بود. موقع عقد دو تا شناسنامه ی جعلی درست کردم، یه پول هنگفتم به عاقد. این شد که عقد ما ثبت نشد. صیغه ی مابینمون هم دایم العمر بود. خوب بود. تا این که تو غیبت زد. اولش فکر کردم که همه چی رو فهمیدی. اشتباه کردم. پدرت همه چی رو فهمیده بود. جمشید دایم برام خط و نشون می کشید و می گفت طلاقتو ازم می گیره و تو رو مال خودش می کنه. منم از این که تو رو مفت از دست بدم بیشتر دنبالت گشتم. از اون جایی که شانس با من بود دوستم تو رو دیده بود ولی با این وضعیت دست دست کردن جایز نبود. هر جا که می رفتم یه همراه داشتم. این شد که فهمیدم تو شیرازی. پیدات کردم، بردمت شمال ولی پدرت ما رو پیدا کرد. منم همون شبونه اون جا رو ترک کردم اونم با تو. تو اون مدتی که شمال بودیم، بقیش که انگلیس بودیم می خواستم آزارت بدم. تمام زجرهایی که مادرم کشیده بود رو سر تو بیارم. ولی وقتی نگام به چشمای معصومت می افتاد نمی تونستم کاری کنم. این چشم ها کار دستم داد. به جایی که باهات بد رفتاری کنم بیشتر بهت نزدیک می شدم. دست خودم نبود. نمی دونستم داره چه بلایی سرم میاد. هر روز بیشتر بیتابت می شدم. حتی شب ها وقتی که جدا می خوابیدیم میومدم و تو خواب سیر نگات می کردم. اون موقع فهمیدم که دلم اسیرت شده به جایی که تو اسیر من شی. با بودنت احساس خوبی داشتم. چهره ات معصوم بود. چشمات و دلت بی ریا. بازم یاد مادرم می افتادم. نمی خواستم به خودم بقبولونم که ازت خوشم میاد ولی نمی شد جلوی دل رو گرفت. بهت علاقمند شدم. بعد اون تصادف که داشتم دیوونه می شدم. ولی تو خیلی لجبازی می کردی. این که فهمیدم علت فرارت از من به خاطر خواهرم بوده و تو اشتباه برداشت کردی. این که بیشتر از ترس پدرت و جمشید از خونه رفتی. می دونستی که از من جدا شی بی برو برگرد زنش می شدی. بعد هر روز بیشتر بهت علاقمند می شدم. تا این شد که اون شب اومدی تو اتاقم و با میل خودت پیشم خوابیدی. نمی دونستم از خوشحالی چی کار کنم. این که تو هم به من بی میل نیستی خوب بود. تا این که برنامه ی سفر رو پیش کشیدم. دوست داشتم تو رو مال خودم کنم. از قبل علاقم می خواستم همون بلا رو که پدرت سر مادرم آورد بیارم و ولت کنم ولی نمی شد. دوست داشتم تو رو برا خودم تا ابد داشته باشم. اون شبی که با هم یکی شدیم بهترین شب زندگیم بود. به قولی بهترین روزهای زندگیم بود. وقتی برگشتیم می خواستم تمام جریانو بهت بگم. از علاقه ی واقعیم بهت بگم ولی اون تلفن زدن تو زد تمام برنامه های منو به هم ریخت.





تو رو شوک زده دیدم. انگار تو این دنیا نبودی. بردمت بیمارستان. باز هم تو شوک بودی. تا این که پدرت اومد. می خواستم بهت بگم. ولی انگار روحی تو بدنت نبود. نگات بی روح بود. نمی تونستم نگهت دارم. چون واقعا شرایطتت بحرانی بود. دایم خودمو لعنت می کردم که چرا اینقده دست دست کردم. چرا زودتر بهت حرفامو نگفتم. پدرت تو اون کشور دستش به جایی بند نبود وگرنه مطمئنا یه بلایی سرم می آورد. تو رفتی. داغون شدم. نمی دونستم چی کار کنم.





تا این که الناز اومد دیدنم. حال و روزمو که دید خیلی ناراحت شد. احتیاج به یه هم صحبت داشتم. براش گفتم. همه چی رو گفتم. تا آخر حرفامو گوش کرد. قبل از این که چیزی بگه یه کشیده خوابوند توگوشم. گفت به خاطر یه انتقام مسخره روح یه دخترو داغون کردی. تو اگه مشکلی داشتی باید با باباش تسویه حساب می کردی نه با دخترش. تو الان دقیقا شبیه همون مرد شدی؛ شاید بدتر. با علم این که پدر اون ندونسته این کارو کرد ولی تو با دونستن این موضوع این کارو کردی. می خواست بره. برای اولین بار التماس کردم. به زور قبول کرد پیشم بمونه.





- به شرطی که جبران کنی و ازش عذر خواهی کنی. حتی اگه نخواد دوباره تو رو ببینه باید این قدر التماسش کنی بلکه دلش به رحم بیاد. هر چند التماس کردن تو فایده ای نداره. باید کاری کنی تا تو رو واقعا باور کنه.





کمکم کرد. با هم برگشتیم. ولی ای کاش بر نمی گشتم و تو رو این طوری نمی دیدم. حالت بدتر از اونی بود که تصور می کردم. بستری بودی. با هیچ کی حرف نمی زدی. به زور دکترتو قانع کردم که هر روز در مورد تو بهم گزارش بده. تا این که فهمیدم تو بارداری. انگار دنیا رو بهم دادن. ولی الناز با شنیدن این خبر خوشحال نشد هیچ، کلی هم سرزنشم کرد. که تو داری به بچه ای فکر می کنی که قبلا مادرشو داغون کردی. به نظر تو این بچه کجا می تونه مثمر ثمر باشه وقتی حال مادرش اون قدر بده که هیچی از دور و برش نمی فهمه؟





بهش حق دادم. ولی ته دلم یه امیدی بود که شاید این بچه من و تو رو به هم پیوند بده. می خواستم کنارت باشم. ولی حضور سامان مانع می شد. می دونستم به خونم تشنه است. هر روز خودمو لعنت می کردم. خودمو مسبب این اتفاقات می دونستم. هیچ وقت فکر نمی کردم این طوری بشی و بدتر از تو خودم بودم. نمی دونم چرا کارم به این جا کشید. قرار من انتقام از پدرت بود ولی من با تمام نفهمیم تو رو وارد بازی کردم بلکه دلم آروم بگیره. ولی خودم نا آروم شدم.





تصمیم گرفتم هر جور شده بیام باهات حرف بزنم و اعتراف کنم. تا اون موقع نتونسته بودم ببینمت. نمی شد که ببینمت. دیدن من مساوی بود با تموم شدن همه چی. اون روز که اومدم بیام ببینمت دیدم نیستی. سراغتو از دکترت گرفتم. گفت که برادرش اونو با خودش برده. دیگه واینستادم. اومدم در خونتون و کشیک دادم.





سامان بود که با ماشین از خونه بیرون اومد. تو رو توش ندیدم. خواستم بمونم ولی با دیدن مادرت که بیرون از خونه داشت با گریه نگاه به ماشین سامان می کرد حدس زدم که تو ماشین خوابیده باشی. پشت سرتون راه افتادم. فهمیدم مقصدش شماله. بدون جلب توجه پشت سرتون اومدم. رفتین تو ویلا. دیدم که سامان رفت تو ویلا و بعد چند دقیقه برگشت. یه زن تو در ویلا وایستاده بود. سامان در عقبو باز کرد و تو رو آورد پایین. بالاخره دیدمت. از همون فاصله دور شکسته شدنتو دیدم. فهمیدم من احمق چی کار کردم. به حرف الناز رسیدم. از تو هیچی نمونده بود.





از اون جا دور شدم و رفتم سمت یه پرتگاه. از ماشین پیاده شدم و با صدای بلند شروع به داد کشیدن کردم. این قدر داد کشیدم و گریه کردم که بی حال رو زمین افتادم. باورت می شه آخرین بار برای مرگ مادرم گریه کردم؟ ولی این دفعه به خاطر حماقتم. اون روز به سختی یه ویلا تو فاصله ی نه چندان نزدیک ویلای شما پیدا کردم. کارم شده بود زل زدن به در ویلا که کی از اون جا بیرون میای. تو اون مدت فقط سامان از ویلا بیرون می اومد. گه گاهی هم اون خانم.





بالاخره دیدم که سامان تو رو از ویلا بیرون آورد. واقعا با دیدن حالت از بودن خودم متنفر شدم. ولی کاری بود که شده بود. تو رو برد لب ساحل. نشوندت رو شن ها. ولی تو ساکت نشسته بودی. فقط سامان بود که داشت برات حرف می زد. کار هر روز سامان شده بود بردن تو به بیرون. از سامان خیلی ممنون بودم که تو اون اوضاع پیش تو بود. کاری که من باید می کردم. اون موقع ها که سامان با تو حرف می زد تو هنوز ساکت بودی. گریه های یواشکیش رو می دیدم. منم پا به پاش گریه می کردم. این مصیبتی بود که من درست کرده بودم.





مکث کرد. برام غیر قابل باور بود که این همه مدت آرش ظاهرا کنارم نبود ولی مراقبم بود. دستی رو گونم نشست. آرش بود.





- چرا گریه می کنی؟ می دونم در حقت بدی کردم. ولی سایه...





ادامه نداد. منم حرفی نزدم.


romangram.com | @romangram_com