#اسیر_پارت_116
دکتر صدای قلب بچه رو گذاشت که شنیدیم. بماند که چه قدر آرش ذوق زده شد. دقیقا همون سوال منو پرسید که چرا ضربان قلبش اینقده تنده؟
دکتر با خنده گفت:
- زن و شوهر با هم چه تفاهمی دارن! همسرتونم قبلا این سوال رو پرسیده.
دکتر که کارش تموم شد رفت به سمت اتاق و ما رو تنها گذاشت. آرش با دستمال شکممو پاک کرد. کمکم کرد که بلند شم. وقتی نشستم رو تخت دوباره پیشونیمو بوسید و بهم گفت:
- سایه به خاطر این هدیه نمی دونم چه طور ازت تشکر کنم. خیلی خیلی خوشحالم از این که تو رو دارم.
منو تو بغلش گرفت. برا یه لحظه لرزش شونه اش رو حس کردم. رفتیم پیش دکتر. نسخه ی فیلم سونو رو بهمون داد و دوباره تاکید کرد که مراقب سلامتیم باشم.
می خواستم با بابا حرف بزنم ولی باید تا فردا صبر می کردم. وقتی من و آرش رفتیم سمت سی سی یو دیدم الناز و سعید دارن با هم حرف می زنن. ما بین حرفاشون لبخند رو لب های هر دوشون بود. سعید متوجه اومدنمون شد و دزدکی یه چشمکی بهم زد. ابروهامو بالا انداختم و به آرش اشاره کردم. اونم بی خیال شونه هاش رو بالا انداخت. برگشتم سمت آرش دیدم داره با لبخند نگام می کنه. منم جواب لبخندشو دادم. سامان اومد طرفمون و گفت:
- بریم خونه تا فردا ساعت ملاقات بیایم.
آرش به الناز گفت بیاد.قبل از این که الناز جواب بده سعید پیش دستی کرد و گفت:
- اگه اشکالی نداشته باشه من می رسونمش.
آرش با چند لحظه مکث نگاش کرد. بهش گفت:
- هر جور راحته. فقط مراقبش باش.
دست انداخت دور کمرم و با هم از بیمارستان بیرون رفتیم.
وقتی رسیدیم خونه آرش منو یه راست برد سمت اتاق خواب. وادارم کرد که لباسامو عوض کنم و تو تخت استراحت کنم. منم از خدا خواسته رو تخت به پهلو دراز کشیدم. یه متکا هم ما بین دو تا پام گذاشتم. به اتفاقات امروز فکر کردم. معجزه بود که پدرم نمُرد. از تجسم نبودنش ته دلم خالی می شد. آرش رفته بود به قول خودش یه میان وعده ی خوب برام بیاره. نمی دونستم چی کار کنم. واقعا می شد بخشیدش؟ امروز بهم گفت می خواد باهام حرف بزنه. باید حرفاشو بشنوم. این جور بهتره.
آرش اومد تو. دیدم یه سینی آورده. با دیدن سیخ های جیگر یه جوری شدم. جگر دوست نداشتم. قیافه ی درهم منو که دید گفت:
- هر کاری بکنی باید اینا رو بخوری. برات لازمه.
یه سیخ از زیر نون در آورد. دونه دونه بهم می داد. اولش یه جوری شدم ولی نه خوشمزه بود. خودشم می خورد. تمام جیگر ها رو به خوردم داد. ترکیدم. با صدای بلند خندیدم. با لبخند نگام می کرد.
- به چی می خندی؟
- به این می خندم که تا الان من از بوی جیگر حالم بد می شد چه برسه که این همه بخورم ولی خداییش خیلی مزه داد. دستت درد نکنه.
romangram.com | @romangram_com