#اسیر_پارت_115


- آره. ولی با شوک برگشت. بعد سه ساعتم به هوش اومد.





نفس آسوده ای کشیدم.





- کی به مامان اینا خبر داد؟ تو بودی؟





- آره. هر سه شون با هم اومدن. می گم این نیمچه دکتر انگار خیلی معروفه! نمی دونی براش چه قدر گردن خم می کردن!





خندیدم.





- بله داداش من حرف نداره.





با گفتن این حرفِ من تو چشماش برق خاصی بود. دستامو بالا برد و گفت:





- سایه خیلی دوست دارم، خیلی. وقتی از این جا اومدیدم بیرون کلی باهات حرف دارم. تو رو خدا دیگه این جوری نشو که آخرش سکته می کنم.





احساس کردم واقعا این حرف ها رو از ته دلش گفت. پرستار اومد تو. سِرُمو از دستم جدا کرد. با کمک آرش بلند شدم و رفتیم پیش دکتر. وقتی که دراز کشیدم آرش با ذوق گفت:





- اولین باره که می خوام بچمو ببینم.





یاد اون بار اولی که سونو کردم افتادم. اون موقع دوست داشتم به جای سعید آرش می بود. با صدای دکتر به طرفش برگشتم.





- می خواید از بچتونم فیلم داشته باشید؟





آرش جوابش رو داد:





- آره ممنون می شم.





بعد ریختن مایع رو شکمم دستگاه رو گذاشت. با کمک آرش سَرَمو بالا گرفتم. این دفعه تصویر بچه واضح بود. دکتر بچمو نشون داد که داشت شستشو می مکید.





- خدای من! واقعا این بچه ی ماست؟





آرش بود که از سر ذوق این حرفو می زد. نگاش کردم. متوجه اشک تو چشماش شدم. دستشو فشار دادم. نگام کردم. با خنده خم شد و پیشونیمو بوسید. حس کردم تمام محبت، دوست داشتن رو با اون بوسه بهم داد.





- خب انگار خدا خیلی دوستتون داره. بچه صحیح و سالمه. همه چی مرتبه. وزنشم خوبه. ولی بیشتر خودتو تقویت کن. معلومه اُفت فشار داری و این برا تو خوب نیست. با شما هم هستم آقای محترم! مواظب خانمتون باشید. استرس و ناراحتی هم برا مادر و هم برا جنین خطرناکه. امیدوارم درک کنید.





آرش با خنده گفت:





- نوکر جفتشونم هستم. اول مامان بچه، بعد خود بچه.


romangram.com | @romangram_com