#اسیر_پارت_114





خندید.





- گریه برا چی؟ خدا رو شکر پدرت سالمه و به هوش اومده.





نمی دونستم بخندم یا گریه کنم.





- تو رو خدا راست می گید؟





- باور کن. با دکترش که سعید بود صحبت کردم. حالش خوبه. سکته رو رد کرده.





- سعید دکترشه؟





- آره البته دکترش شده. دکترش کس دیگه ای بود. ولی الان دکترش سعیده.





خندیدم.





- آفرین. بخند. کم غصه بخور. زندگی رو سخت نگیر.





تو همین حین صدای در اومد و آرش اومد تو.





- اجازه هست؟





- بله. بفرمایید.





خنده ی منو دید اونم یه لبخند زد. اومد کنارم و دستمو گرفت.





- خوشحالم که خندون می بینمت. سکته ام دادی رفت. بایدم بخندی. راستی الان که سِرُمت تموم شد یه سونو باید انجام بدی به خاطر وضعیت بچت که مادرش دایما شوک بهش می ده.





- باشه.





با یه می بینمت رفت بیرون.





- آرش واقعا بابا زنده س؟





- آره خانم کوچولو.





- ولی یادمه که صدای اون دستگاه بلند شد!





romangram.com | @romangram_com