#اسیر_پارت_113
بعد روش رو کرد سمت اون دوتا و ازشون خواست که برن بیرون. من موندم و دکتر.
- اون آقاهه همون شوهرت بود؟
- آره خودش بود.
- این جور که معلومه خیلی خاطرتو می خواد.
پوزخندی زدم و چیزی نگفتم.
- قیافتو اون جوری نکن. باور کن وقتی باهام تماس گرفت و گفت سریع خودمو برسونم، نمی دونی چه طوری خواهش می کرد زود بیام.
- شاید به خاطر بچش خواهش کرده نه من.
- اشتباه نکن. چه طور شد که دوباره برگشت؟
خلاصه وار براش گفتم و اونم خندید.
- دیدی می گم دوست داره می گی نه. این طور که معلومه خیلی خاطرتو می خواد که این جوری مراقبت بوده. گذشته از این ها، چرا به فکر سلامتی خودت و این بچه نیستی؟ دوست نداری یه بچه ی سالم داشته باشی؟ این همه استرس باعث می شه همه ی اون ها به بچت سرایت کنه. تو این جور مواقع کمی قوی باش.
- باور کنید این دفعه نمی دونم چرا این طور شدم و الان این جام.
- یعنی الان هیچی یادت نیست؟
- نه.
کمی مکث کرد.
- تو یادت نیست که برا ملاقات پدرت اومدی این جا؟
- پدرم؟ پدرم؟
مات نگاش کردم. صدای ممتد بوق. آره من اومدم بابامو دیدم. بعدش صدای بوق اون دستگاه. چشمامو بستم. اشکام در اومدن.
- دختر من که نگفتم که گریه کنی.
با چشمای خیسم نگاش کردم.
- وقتی دیگه مُرده، وقتی دیگه نمی تونم صداشو بشنوم این گریه که چیزی نیست.
romangram.com | @romangram_com