#اسیر_پارت_111
به گریه افتادم.
- هی هی آروم باش. می رم با دکترش حرف بزنم. ببینم چی می شه.
الناز اومد کنارم. دستامو گرفت و دلداریم می داد. آرش بلند شد و قبل از این که بره بهش گفت مراقبم باشه.
رفتم تو بغل الناز. گریه ام تمومی نداشت. اونم هیچی نمی گفت. پشتمو با دستش می مالید. منو از خودش جدا کرد و گفت:
- اگه همین جور ادامه بدی مطمئن باش نمی ذاره ببینیش. آروم باش. باید قوی باشی. تو الان نباید به خودت فشار بیاری. آفرین دختر خوب.
به هق هق افتاده بودم. نمی دونم چه قدر گذشت که آرش اومد و گفت:
- فقط پنج دقیقه می تونی ببینیش.
بلند شدم. باهاش رفتم سمت سی سی یو. لباس مخصوص پوشیدم. رفتم تو. سر جام وایستادم. نه این بابام نبود. چه بلایی سرش اومده بود. نتونستم از جام تکون بخورم. وای خدای من. این غیر ممکنه. شده بود استخوان و پوست. بیشتر موهاش سفید شده بود. دلم شکست. رنگش زرد شده بود. این شبیه بابام نبود. اشکام تند تند از گونه هام سُر می خورد. آروم آروم رفتم سمتش. نالیدم:
- بابا! بابا!
ولی اون هیچ عکس العملی از خودش نشون نداد. خوابیده بود. دور و برش پُر سیم بود. یه لوله تو دهنش بود. دوباره صداش کردم. انگار نمی شنید. دستاشو گرفتم.
- بابا تو رو خدا بلند شو. بابا ببین من اومدم. ببخش باهات تندی کردم. بابا غلط کردم. تو رو خدا بیدار شو. بابا من همه چی رو فراموش کردم. بابا فقط پاشو. تو رو خدا. بابا پاشو. خواهش می کنم.
به هق هق افتادم. نمی تونستم خودمو کننترل کنم. دو تا دست زیر بغلمو گرفت. نمی تونستم بابامو تنها بذارم.
- تو رو خدا بذار بمونم.
- سایه بسه. خودتو هلاک کردی.
- نه تو رو خدا می خوام پیشش بمونم. من بمونم بیدار می شه.
ولی اون نمی ذاشت. به زور منو کشید برد. فقط لحظه ی آخر بود که صدای بوق ممتد دستگاه بلند شد. دکتر و پرستار ریختن تو اتاق. خشک شدم. زیر لب گفتم:
- بابا مُرد. آرش بابام مُرد.
پرستار رو کرد به آرش.
- ببرش بیرون حالش بده.
ولی من نمی تونستم تکون بخورم. نگام به بابا بود. انگار اتاق دور سَرَم می چرخید. چشمام تار شد و دیگه هیچی نفهمیدم.
romangram.com | @romangram_com