#اسیر_پارت_110
تعجب کرد. حوصله ی کَل کَل نداشتم.
- منو می بری یا خودم برم؟ فقط اسم بیمارستانو بگو.
به خودش اومد.
- باشه. باشه. فعلا یه چیزی بخور رنگ به روت نمونده.
خودش برام لقمه گرفت و می داد می خوردم. ولی من به زور می خوردم. انگار یه چیزی گلوم رو گرفته بود و نمی ذاشت راحت نفس بکشم. بی اختیار زدم زیر گریه.
وقتی آروم شدم رفتم سمت اتاقم. حاضر شدم. آرش منتظرم بود.
- سایه اگه حالت خوب نیست بذار یه موقع دیگه.
با عصبانیت برگشتم طرفش.
- تا حالاشم دیر شده. چرا زودتر بهم نگفتی؟
- تو از کجا فهمیدی؟
- سوال منو با سوال جواب نده. از حرف های صبحتون که داشتی با الناز می زدی.
هیچی نگفت. فقط نگام کرد. راه افتاد. دیدم الناز هم آماده منتظر ما بود. سوارشدیم و رفتیم.
رسیدیم. می ترسیدم اگه الان برم تو بگن بابام مُرده. اشکی از چشمم سُر خورد. بغض گلومو گرفته بود. آرش اومد طرفم. زیر بازومو گرفت منو هدایت کرد به سمت بیمارستان.
- اگه بخوای این طوری باشی بی برو برگرد می برمت خونه. چیزی نشده. خواستی می ریم با دکترش حرف می زنیم.
- می خوام اول بابامو ببینم.
- نمی شه. ملاقات ممنوعه.
- کاری کن فقط برا چند دقیقه ببنمش.
بازوش رو گرفتم.
- تو رو خدا. فقط چند دقیقه. می ترسم که دیر شه.
romangram.com | @romangram_com