#اسیر_پارت_109


- این که نزدیک من نیای و بهم نچسبی.





- تو بیا.





رفتم سر کشوی لباسام. تاپ شلوار مخصوص خوابم رو برداشتم و رفتم تو حمام. وقتی اومدم دیدم آرش رو تخت دراز کشیده و چشماش بسته است.





فکر کنم خوابیده بود. چه بهتر. بدون سر و صدا رفتم سمت دیگه ی تخت و پشت به آرش دراز کشیدم. یهو دستای آرش دورم حلقه شد. خودش رو بهم چسبوند. آروم کنار گوشم گفت:





- فکر کردی خوابیدم؟





- آره. نخواستم از خواب بیدار شی .





آروم لاله ی گوشمو بوسید. سرشو برد لای موهام. با صدای خش داری گفت:





- سایه دلم برا خودت و عطر تنت و عطر موهات تنگ شده بود.





و طولانی گردنمو بوسید.





با شنیدن حرفاش یه جوری شدم. «یعنی این حرف ها رو از ته دلش می گفت؟» چیزی نگفتم. منتظر بودم که حرفشو ادامه بده. ولی اونم هیچی نگفت. به طرفش برگشتم دیدم خوابیده. خندم گرفت. یه جوری بیشتر بهش چسبیدم. منم خوابیدم.





صبح که بیدار شدم نبودش. رفتم سمت حموم. یه دوش گرفتم. حوصله نداشتم موهامو خشک کنم. یه لباس راحت پوشیدم. رفتم سمت آشپزخونه. نزدیک آشپزخونه بود که صدای آرش و خواهرشو می شنیدم.





- آرش تا کی می خوای بهش نگی؟ اون حقشه. باید بدونه. اگه پدرش مُرد اون وقت می خوای چی کار کنی؟ مطمئن باش که دیگه نگات نمی کنه.





- من خودم اینا رو می دونم. این مدت خیلی اذیت شده. حالا منم برم بگم بابات تو سی سی یو بستریه؟ می دونی چی می شه؟





دیگه چیزی از حرفاشونو نمی شنیدم. «بابای من؟» چند بار این کلمه رو تو ذهنم تکرار کردم. ناخود آگاه دوران بچگیام مثل یه فیلم جلوی چشمام اومد. بابام منو خیلی دوست داشت. بیشتر از سامان. چه کارها که نمی کرد. سر همین توجه ها بود که سامان یه بار منو هُل داد تو استخر خالی. بهم خندید. گفت دیگه بابا نیست که لوست کنه. ولی من گریه می کردم. سَرَم شکسته بود. وقتی بابا فهمید قیامت به پا کرد. تا یه مدت سامانو ندیدم. همیشه بهترین ها برای من بود. این قدر بهم توجه می کرد که صدای مامانم در اومد و می گفت این بچه رو خیلی لوس کردی. اونم می گفت سایه جونِ منه. تا این شد که فهمیدم بابام چی کار کرده. رفتم نشستم رو کاناپه. پاهام تحمل وزنمو نداشتن. سخت بود باورش که بابام الان چه بلایی سرش اومده. آخرین بار کی بابامو دیدم؟ پنج تا شش ماه پیش بود. وقتی که از اون خونه رفت. همه ترکش کرده بودیم. دلم به درد اومد. اون پدرم بود. چه طور من الان پیش آرشم؟ یعنی بخشیدن پدرم سخت تر از بخشیدن آرشه؟ هر دوشون مقصر بودن. نمی دونستم چی کار کنم. برم ببینمش؟ اگه بمیره من چی کار کنم؟ اون بابامه. آره باید برم پیشش. باید باهاش حرف بزنم. اگه دیگه نبینمش دیوونه می شم.





به زور بلند شدم و خودم رو رسوندم به آشپزخونه. آرش تا منو دید دوید سمت من. منو گرفت و برد رو صندلی نشوند.





- سایه چی شده؟ چرا این جوری شدی؟





بهش نگاه کردم.





- منو می بری پیشش؟





- کجا؟ کی رو ببینی؟





- منو ببر پیش بابام. می خوام ببینمش.


romangram.com | @romangram_com