#اسیر_پارت_107
- خب سرمو رو کوسن می ذاشتی. این جوری خسته شدی.
- تو به این کارا چی کار داری جوجو؟ الانم پاشو که یه غذای مقوی انتظارتو می کشه.
- آخ گفتی. خیلی گرسنمه.
- به خاطر همین بیدارت کردم. می دونستم گرسنه ای. اون نیمچه جوجه هم معلومه که خیلی گرسنشه.
نگاش کردم.
- آخه وقتی که تو خواب بودی زیادی ورجه وورجه می کرد. راستی سایه با این تکون ها اذیت نمی شی؟ دردت نمی گیره؟
در حالی که بلند می شدم و اونم کمکم می کرد جوابشو دادم.
- بعضی موقعا خیلی فشار می ده. خیلی اذیت نمی شم.
هیچی نگفت. با هم رفتیم سمت آشپزخونه.
بعد از خوردن ناهار رفتم سمت اتاقی که توش بودم. آرش وسایلمو گذاشته بود کنار تخت. لباس راحتی پوشیدم. چشمم خورد به ساک بچه. درشو باز کردم. دونه دونه لباسا رو در آوردم. همه رو گذاشتم رو تخت. لباسای کوچولو و البته چند تاشون یه کم بزرگ تر. رنگ بیشترشون صورتی بود. جوراب و کفشای کوچولوشو در آوردم. صدای در اومد. آرش بود. کنارم نشست.
- اینا چه قدر قشنگن! همش رو خودت انتخاب کردی؟
- آره. بیشتر مواقع با سامان و سعید می رفتم خرید. اونا که چیزی سرشون نمی شد. ببین کفشاش چه قدر کوچولوئه.
دست برد و کفشا رو گذاشت کف دستش. لبخند پهنی رو لبش نشست.
- سایه واقعا پاهاش اینقده کوچیکه؟
- فکر کنم.
یکی از لباسا رو برداشت و گرفت تو دستش.
- سایه باور می کنی هنوز باورم نمی شه که بابا شدم؟ یعنی اصلا فکرشو نمی کردم.
- منم مثل تو باورم نمی شد که حاملم.
ناراحت شدم. یاد اون روزی افتادم که فهمیدم حامله ام. تا دو ماه و نیم نمی دونستم.
- می گم چه طوره فردا بریم برا سیسمونی بچه؟ همه چیش رو تو انتخاب کن. بعد یکی رو میارم اتاق بچه رو دیزاین کنه. موافقی؟
romangram.com | @romangram_com