#اسیر_پارت_106





- من الناز هستم.





- چه اسم قشنگی. کی اومدی به ایران؟





- همراه آرش اومدم. چون وضعیت روحی...





بقیه ی حرفشو نگفت. منتظر نگاش کردم و اونم جملشو با «به خاطر آرش اومدم» سر بندی کرد. می دونستم این حرفش نبود. ولی اصولا دوست نداشم برای هر چیزی فضولی کنم. بعد چه قدر آرش اومد تو. نشست کنارم و منو کشید تو بغلش. خواستم خودمو عقب بکشم که سفت تر منو نگه داشت.





- تو گرسنت نیست؟





- اتفاقا هم گرسنم هم خسته. دوست دارم بخوابم؛ همین جا.





خندید.





- الانم چیزی نشده. سرتو بذار رو پام و یه کم استراحت کن. غذا حاضر شد بیدارت می کنم.





منم از خدا خواسته همین کارو کردم. چون واقعا به خواب احتیاج داشتم. چشمامو بستم. حرکت دستای آرش توی موهام آرامش بخش بود. بعد چند دقیقه صدای النازو شندیم که طرف صحبتش آرش بود.





- بهش گفتی؟





- نه نشد.





- بهش بگو.





چه قدر گذشت که آرش گفت:





- به موقعش بهش می گم. الان وقتش نیست.





دیگه چیزی نشنیدم چون به خواب رفتم.





با لمس گونم و صدایی که اسممو صدا می کرد چشمامو باز کردم. همون جور خوابیده بودم. سرم رو پای آرش بود. خندیدم.





- یعنی تا الان تو همین جور نشسته بودی؟ خسته نشدی؟





خم شد و لبمو آروم بوسید و گفت:





- اگه تا شبم خوابت طول می کشید همین جور می نشستم.





romangram.com | @romangram_com