#اسیر_پارت_105
- لوس بی مزه!
- سوالتو نمی پرسی؟ احیانا مربوط به سامان نیست؟
چشمام گرد شد. با تعجب پرسیدم:
- تو ذهن می خونی؟
خنده ی صدا داری کرد و گفت:
- بذار رانندگیمو کنم. می ترسم سالم نرسیم با اون چشمای گرد شدت. منم که بی جنبه.
- ایش! لوس بی مزه!
دوباره خندید. ولی یه دفعه خندش جمع شد و با اخم گفت:
- رفتیم خونه باید در مورد گفتمان تو اتاقت با اون نیمچه دکتر جواب پس بدی. فهمیدی؟
- نه انگار جنی شدی. بهت گفتم تو ذهنت مـــسمــــومـــه.
دوباره عصبانی شد.
- چرا مثل آدم بهم نمی گی که چی بهت گفت؟
- چون واقعا حرف خاصی نزد.
- باشه نگو. تا بعد.
دیگه هیچی نگفتیم تا رسیدیم خونه. وقتی رفتم تو دوباره خواهرشو دیدم که داشت تلویزیون نگاه می کرد. منو که دید با لبخند گفت:
- خوش اومدی. فکر نمی کردم دوباره برگردی.
منم با لبخند گفتم:
- کسی می تونه جلوی داداشت در بیاد؟ خدای زور گوییه.
دوباره ملیح خندید.
- راستی من اسمتو نمی دونم.
romangram.com | @romangram_com