#اسیر_پارت_104
نگاش کردم.
- اگه شما ناراحت می شید نمی رم.
- نه. برو. شده هر روز میام بهت سر می زنم.
- اصلا شما هم بیایید با هم بریم. منم دیگه تنها نیستم.
یه نگاه به آرش انداخت. دوباره منو نگاه کرد و گفت:
- نمی تونم ولی در عوض هر روز میام پیشت. فقط قول بده که مواظب خودت باشی.
رفتم تو بغلش.
- باشه مامان گلم. هستم.
آروم دم گوشم گفت:
-دلم برات تنگ می شه. هر چند آرش قول داده که مراقبته. زیاد باهاش کَل کَل نکن. به خاطر خودت می گم.
از بغلش بیرون اومدم و گفتم:
- چشم.
رفتم سمت سامان. بی حرف رفتم تو بغلش. اونم دستاشو گذاشت رو پهلوم. اشکام دونه دونه در اومدن. سامان روی سرمو بوسید. بعد چند دقیقه از بغلش در اومدم. نگاش کردم. نگام کرد. خندید و خم شد و پیشونیمو طولانی بوسید. بهم گفت که همراه مامان هر روز میاد. فقط تاکید کرد که مراقب خودم باشم. اگه کاری هم داشتم باهاش تماس بگیرم. رفتم سمت سعید و باهاش دست دادم و با لبخند ازش خداحافظی کردم.
با هم رفتیم بیرون. آرش کمکم کرد و منو نشوند تو ماشین. قبل از این که آرش سوار ماشین شه سامان اومد سمتش و یه چیزی دم گوشش گفت. اونم سرشو تکون می داد و بعد چه قدر با هم دست دادن و کتف های هم دیگه رو فشار دادن. تعجب کردم. «اینا کی با هم اینقده صمیمی شدن که من خبر نداشتم؟ یعنی فکر کنم که آرش مهره ی مار داره.»
آرش سوار شد و براشون بوق زد و ماشین رو از باغ بیرون برد و من همین طور زل زده بودم بهش.
همین که از باغ بیرون اومدیم بهش گفتم:
- می تونم یه سوال ازت بپرسم؟
خندید و گفت:
- شما دو تا سوال بپرس!
romangram.com | @romangram_com