#اسیر_پارت_103


- اون وقت تو از کجا به این نتیجه رسیدی که اون منو دوست داره؟





- یادت نره من یه مَردم. نگاه هم جنس خودمو خیلی خوب می فهمم. سایه باور کن اون بهت علاقه داره.





وقتی تردید آدمو بگیره منطق از یادش می ره. خودش به صورت زبانی گفت که منو دوست داره. ولی من نمی تونستم باور کنم. خواستم جوابشو بدم که یهو در باز شد و آرش اومد تو. مکث کرد. اخماش رفت تو هم. یه نگاه وحشتناک انداخت بهم. روشو برگردوند طرف سعید که راحت رو تخت نشسته بود و با غیض نگاش کرد.





دوباره منو نگاه کرد و با همون عصبانیت بهم گفت:





- اگه حرف های خصوصیتون تموم شده بریم.





سعید بدون حرف بلند شد و از اتاق رفت بیرون. آرش اومد سمتم و بازومو گرفت تو دستش و یه فشار داد که آخم در اومد. انگار یادش اومد. دستشو شُل تر کرد و با همون عصبانیت گفت:





- چی داشتین به هم می گفتین؟ آخی نمی دونست صاحب داری و الانم حسابی چز خورده و الان دست به کار شده؟ هان! چی بهت می گفت؟ زود باش. چی بهت می گفت؟





بازومو از دستش بیرون کشیدم و بهش گفتم:





- ذهن تو مسمومه. به من ربطی نداره که تو چی فکر می کنی. اگه می خوای همین جور ادامه بدی بهت قول می دم که از این جا جُم نمی خورم.





شروع کرد به راه رفتن. نفسشو با شدت می داد بیرون. نگام کرد.





- فعلا که دور دور توئه. لباساتو برداشتی؟





- اوهوم.





- خوبه. چیز دیگه ای لازم نداری که برداری؟





- نه همه چی برداشتم. اگه چیزیم لازم داشتم می خرم.





رفتم سمت دیگه ای از کمد. یه ساک که لباسای بچه رو توش گذاشته بودم. خواستم برش دارم که دستی زودتر از من ساکو برداشت.





- هنوز نمی دونی نباید چیزای سنگین بلند کنی. برات ضرر داره.





- می دونستم. ولی ساک خیلی سنگین نیست.





- به هرحال نباید چیزی رو بلند کنی. مِن بعد به خودم می گی که کاراتو انجام بدم.





سرمو به نشونه ی باشه تکون دادم. با هم از اتاق بیرون رفتیم. مامان و سامان و سعید تو نشیمن نشسته بودن. مامان بلند شد.





- می خوای بری؟


romangram.com | @romangram_com