#اسیر_پارت_102





داشتم لباسامو داخل ساک می ذاشتم که اونم شروع کرد.





- من آرشو چند وقت پیش دیدم.





برگشتم طرفش.





- منظورت چیه؟





- یه چند وقت می دیدمش ولی نمی دونستم که اون همون آرش توئه. یادته رفتیم دکتر؟ من و تو و مامانت. وقتی رفتم ماشینو پارک کنم اون جا بود که دیدمش. من یه جا پارک پیدا کردم ولی اون زودتر از من ماشینشو پارک کرد. بهش گفتم من زودتر رسیدم ولی اون عینهو خیالش نبود. یه چند بار هم با ماشینش دور و بر خونه دیدمش. آخرین بار هم تو همون مجتمع تجاری دیدمش که جمشید رو دیدیم.





مات موندم. «یعنی آرش همه جا بوده؟ باورم نمی شد. یاد حرفش تو ماشین افتادم که گفت تو از چیزی خبر نداری.» لباسا رو گذاشتم تو ساک. نشستم رو صندلی.





- می دونی کی از جمشید شکایت کرد؟





نگاش کردم. فکر کردن نداشت. معلوم بود که کار آرشه.





- نمی گی چرا از جمشید خبری نیست؟





با تعجب نگاش کردم.





- آرش چنان بلایی سرش آورد که یه هفته بیمارستان جاش بود. تهدیدش کرده بود که اگه یه بار دیگه نزدیک سایه دیده بشه این دفعه زنده نمی مونه. اونم برا یه مدت رفته دبی.





واقعا نمی دونستم چی بگم. حیرت زده بودم.





- تو از کجا از این چیزا با خبر شدی؟





- وقتی اتفاقی با اون وضع اسفناک آوردنش بیمارستانِ ما، اولش نشناختمش تا این که از رو اسم و فامیلش بود فهمیدم کی بوده. رفتم دیدمش. خودش برام همه چی رو گفت.





سرمو گرفتم بین دستام. باورم نمی شد آرش یه همچین کارهایی رو کرده باشه.





- ولی با این اوصاف می شه فهمید که خیلی خاطرتو می خواد.





نگاش کردم و یه پوزخند زدم و گفتم:





- تو فکر کن برا من نیست. به خاطر بچشه!





- اشتباه می کنی. اون واقعا دوستت داره.





romangram.com | @romangram_com