#اسیر_پارت_101
قیافه ی آرش دیدنی بود ولی بازم خودشو نباخت.
- به هر حال من دوست ندارم زنم این جا بمونه. شما که به اصطلاح داداششی بهش بگو که با من برگرده و با من کَل کَل نکنه.
- تو که شوهرشی چرا مجبورش می کنی؟ می تونی با یه لحن دیگه ازش بخوای، نه با زور و تهدید.
- پس فالگوش وایستاده بودی.
- نخیر. اینقده صداتون رسا بود که تا اون ور باغ صداتون میومد.
آرش برگشت سمتم.
- بازم می خوای بمونی؟
نگاش کردم. دوست داشتم زجرش بدم. ولی از برخورد و تنش می ترسیدم.
- نه باهات بر می گردم. فقط می خوام با مامان و سامان حرف بزنم. و یه کم وسایلمو جمع کنم که یه کم وقت می بره.
- مشکلی نیست.
تو چشماش یه برق خاصی بود.
با هم رفتیم تو. سعید هم اومد تو. مامان تو نشیمن تنها نشسته بود. خبری از سامان نبود. به مامان نگاه کردم. با نگاه ازش پرسیدم که سرشو به سمت بالا برد. این که رفته تو اتاقش. خواستم بلند شم که آرش نذاشت. انگار فهمیده بود که می خوام برم پیش سامان. آروم دم گوشم گفت:
- اگه ممکنه بذاری من برم پیشش. می خوام باهاش حرف بزنم. تو بمون و با مادرت حرف بزن.
نگاش کردم. مصصم بود. منم حرفی نزدم. یه نگاه مشکوک به سعید که کمی دورتر از من نشسته بود انداخت. دوباره منو نگاه کرد. انگار می خواست از یه چیز مطمئن شه. ناخود آگاه بهش لبخند زدم. اونم لبخند زد و از پله بالا رفت.
وقتی آرش رفت با مامان صحبت کردم. تصمیم رو به عهده ی خودم گذاشته بود. بهم گفت پیش بینی این روز رو می کرده. می دونسته که آرش برگشته، اونم خیلی وقته. به خاطر خودم چیزی نگفته. سعید تو سکوت داشت به حرفامون گوش می کرد. بهش نگاه کردم. دیدم اونم منو نگاه می کنه. ازش پرسیدم:
- چیزی شده؟
بهم گفت:
- بریم یه کم با هم حرف بزنیم.
بلند شدم و رفتیم تو اتاق من که وسایلمو جمع کنم. نشست رو تخت. منم یه ساک از تو کمد در آوردم. بهش گفتم:
- می تونی حرفاتو بزنی.
romangram.com | @romangram_com