#عروس_گیسو_بریده_پارت_99
-بانو... مربای تمشک رو کجا گذاشتی؟
لبخندی بر لب نشاند و بلند گفت:
-زیر سکو... تو قسمت ظرفا
ماهیتابه نیمرو را به داخل خانه آورد و سر سفره گذاشت:
-بفرما سالار خان...
چشمش به موهای خیس و شانه شده ی همسرش افتاد. پارچه را از روی میخ برداشت و به سمت سالار گرفت:
-موهاتو خشک کن
نگاهی مهربانی به روناهی انداخت:
-خودش خشک میشه بانو...
سالار خان نان روغنی را به نمیرو زد. لقمه ی بزرگی برداشت و رو به روناهی گرفت:
-بگیر بانو... رنگت پریده!
روناهی دست دراز کرد و لقمه را گرفت. هر لحظه تفاوت سالار خان با دیگر مردهای ایل برای روناهی بارزتر میشد. کمتر مرد ایلی بود که تا این حد دل به دل همسرش دهد و یا او را در کارها یاری کند. وظایف همه در ایل مشخص بود. کار زنانه را زنها انجام میدادند و کار مردانه را مردها! مردهای ایل غرورشان بیشتر از آن بود که به کارهای زنانه دخالت کنند! ولی سالار خان متفاوت بود.
هنوز سفره ی صبحانه را جمع نکرده بودند که صدای شیهه ی اسبی توجهشان را جلب کرد.
صدای احمد از پشت در بلند شد:
-سالار خان... سالار خان...
در صدایش اضطراب و اندوه واضحی موج میزد.
سالار خان با عجله خودش را به بیرون از خانه انداخت. دقیقه ای نگذشته بود که سالار خان به داخل خانه برگشت.در چهر ه اش غبار غم نشسته بود و پای چشمش خیس بود. روناهی نگران چشم به صورت شوهرش دوخت:
-چی شده سالار خان؟
سالار با عجله گفت:
بانو وسایل رو جمع کن. باید زودتر برگردیم ایل...
-چی شده؟ نگران شدم!
سالار با تون صدایی گرفته گفت:
-نارگل خاتون بعد از اذون صبح تموم کرده!
**
آساره
پایان نامه اش را از توی قفسه کتابهایش برداشت و نگاهی به جلد زرشکی اش کرد.
romangram.com | @romangram_com