#عروس_گیسو_بریده_پارت_98
فارغ که شد با چشمانی خمار دستی بر شانه روناهی گذاشت و یک دست به دور کمرش انداخت و او را مجبور به نشستن بر روی زمین کرد و خودش هم در کنارش قرار گرفت. لبه ی پایین دامن روناهی بالا رفت و چشمان سالار خان به اندام زنش حریص تر شد.
با صدایی که توام با غرور مردانه و در عین حال تمنای وصف ناپذیرش بود، زیر لب گفت:
-دیگه نمیتونم... دیگه بسه!
روناهی را روی زمین خواباند و به رویش خیمه زد. سرش را در گردن روناهی فرو برد. نفس بلندی کشید و آهسته گفت:
-میدونی چیه بانو... میخوام امروز پشت و پا بزنم به غرور ایلیاتیم... دیگه نمیتونم... سخته برام! تو هم نادید بگیر...
چشمانش را باز کرد. تمام بدنش کوفته شده بود و درد میکرد. چشمهایش به سمت بالا کشیده شد. نگاهش در نگاه سالار خان که به او زل زده بود گره خورد.
-خوب خوابیدی بانو؟ احساس کردم خیلی اذیت شدی...
لبخندی از شرم و حیا بر روی لبانش نقش بست. خودش را در آغوش همسرش مچاله کرد.
سالار خان حلقه ی دستش را تنگ تر کرد:
-بانو... باید یه اعترافی بکنم. از همون موقع که واسه اولین بار دیدمت، خاطرخواهت شدم.
شوقی وصف نشدنی به تک تک سلولهای روناهی راه یافت. بودن در آغوش مردی که حس حمایتگرانه و عشقش را بیدریغ به زنش ارزانی میداشت، او را واله تر و شیداتر میکرد.
از جا بلند شد. دردی در کمرش پیچید. نگاهش به چند قطره خون روی نمد افتاد. رو به شوهرش با شرم گفت:
-نمد کثیف شده! میشه بلند شی تا ببرم بیرون و یه آبی بهش بزنم.
سالار خان نگاهش را به مسیر چشمهای همسرش دوخت. با دیدن چند قطره خون روی فرش لبخندی حاکی از غرور و رضایتمندی بر لبانش نقش بست و حس مردانگی اش به اوج رسید.
هوا تاریک شده بود. روناهی نمد را به کنار آبگیر برد. سالار خان فانوس به دست در کنار روناهی ایستاد. زن ناپاکیها را شست. از جا که بلند شد، سالار فانوس را به دست همسرش داد:
-اینو بگیر... من نمد رو میبرم روی سنگ بندازم.
روناهی دست دراز کرد و فانوس را گرفت.
سالارخان چشمانش به صورت مهتابی روناهی، چشمان شهلایی و یقه ی باز بلوزش از ورای نور فانوس افتاد. نمد را ول کرد و دست به کمر روناهی انداخت. صورتش را نزدیک روناهی کرد و قبل از به رخ کشیدن میل مردانه اش با لحنی کشدار گفت:
- تو لباس زن های روس کسی باور نمیکنه که از کرمانج ها باشی. در اولین فرصت که با هم به شهر رفتیم، چند دست از این لباسا بگیر... دوست دارم گاهی تو خلوتمون این مدلی لباس بپوشی.
هرم نفسهایش به صورت روناهی خورد. مست و خمار شد از حضور شوهرش. نمد از دست سالار خان افتاد.
سالار خان زیر لب زمزمه کرد:
-سختی و سفتی زمین چمن از نمد که بیشتر نیست!
فانوس از دست روناهی بر زمین افتاد و خاموش شد...
**********
خیسی موهایش را با پارچه گرفت و شالهایش را به سرش بست.
تخم مرغ ها را در ماهیتابه حاوی روغن حیوانی روی اجاق شکست.
صدای سالار از داخل خانه به گوش رسید:
romangram.com | @romangram_com