#عروس_گیسو_بریده_پارت_97
دکمه ها یکی پس از دیگری با خشم و هیجان باز میشد! پی درپی و با سرعت...
روناهی مجددا نگاهش به سمت دکمه های باز شده کشیده شد.
سالار آمرانه گفت:
-بگو بانو... وقفه ننداز...
روناهی با ذوق از یاد آوری شهامت و شجاعتش ادامه داد:
- حجله ش رو با خنجر تیکه پاره کردم. اون کفتار با عروسش خوابیده بود. فارغ از هر درد و غمی... شلوار دامادی اش رو از وسط دو تیکه کردم.
سالار با صدایی بلند که پر بود از خشونت و هیجان گفت:
-چی در اونا دیدی؟
روناهی هیجان زده تر با صدایی که میلرزید گفت:
-رعب و وحشت
دکمه های بلوز باز شده بودند. لبخندی بر روی لبان سالار خان نشست و به یکباره اخم بین ابروهایش ناپدید شد.
نظری به چشمان وحشت زده ی روناهی انداخت و مهربان گفت:
-دلت خنک شد بانو؟
روناهی از آرامش یافتن شوهرش ذره ای ترس و هیجانش فرو ریخت:
-آتیش دلم خاموش شد
سالار یک دستش به زیپ دامن زنش رفت و دست دیگرش را به دور روناهی حلقه کرد و او را به سمت خودش کشید.
دامن کمی روی کمر روناهی سرید و به لبه ی استخوان خاصره لنگر انداخت.
سالار خان طومار نگاهش را به چشمان نافذ و قهوه ای رنگ همسرش دوخت:
-بانو...
روناهی با صدای لرزانی که حاکی از شوق بود گفت:
-بله
-دیگه نمیخوام به اون کفتار فکر کنی، حتی واسه انتقام.
روناهی سرش را پایین انداخت:
-چشم...
روناهی شاهد چشمهای خمار شوهرش بود که او را از بین دکمه های باز شده میکاوید.
سالار خان چشم از بدن زن گرفت و بار دیگر خودش را مهمان لبهای برجسته ی همسرش کرد.
romangram.com | @romangram_com