#عروس_گیسو_بریده_پارت_96

اخم بین ابروهایش غلیظ تر شد:

-کی موهاتو کوتاه کرده؟

دخترک نگران چشم به چشمان همسرش دوخت. با یاد آوری موهای بلندش اشک در چشمانش جوانه زد.

سالار خان تا آخر ماجرا را متوجه شد و فهمید باید ظلمی باشد که یکی از برادرانش در حق عروسش کرده است. با دو انگشتش اشک جمع شده در لبه ی پلک روناهی را گرفت و مهربان گفت:

-خیلی زود بلند میشه!

با نگاهی که پر از خنده بود، چشم به روناهی دوخت. دخترک حیران شده بود از رفتارهای بی مقدمه ی شوهرش.

سالار سرش را جلو آورد و آهسته گفت:

-گفتی به حجله ی اون کفتار حمله کردی؟

روناهی سرش را به زیر انداخت. به اندازه ی کافی از اتفاقات غیر قابل پیش بینی در آن روز گیج و متحیر شده بود.

سالار سر روناهی را با گرفتن چانه اش بالا آورد:

-تعریف کن برام بانو...

روناهی سرگردان بین گفتن و نگفتن همه ی واقعیت لب گشود:

-چیز خاصی نیست

سالار انگشت اشاره اش را به آرامی از زیر چانه ی روناهی به سمت گره یقه ی بلوزش کشید و گره ی چین دور یقه را باز کرد... دخترک در مسیر حرکت انگشت شوهرش احساس گرمی و خوشی تازه ای کرد.

سالار بدون چشم گرفتن از یقه ی باز روناهی ادامه داد:

-تعریف کن بانو... تعریف کن... همه شو بگو!





روناهی زیر لب آهسته گفت:

- در انباری زندانی بودم... چند روز! خبر عروسیش که اومد خشم به همه وجودم نشست.

دست سالار به سمت دکمه های بلوز روناهی رفت. دکمه ی اول باز شد...

روناهی نگاهش به دکمه ی باز شده ی بلوزش افتاد.

سالار بدون دست برداشتن از دکمه های بلوز روناهی گفت:

-بگو بانو ... ادامه بده!

دکمه ی دوم باز شد.

روناهی با یاد آوری آن شب انتقام گیری و دیدن تمایل سالار خان به خودش دچار التهاب و هیجان وصف ناپذیری شده بود. با صدای کمی بلند تر گفت:

-خودم رو به غش زدم... مثل جن زده ها... از انباری فرار کردم و به چادر عروسی اون کفتار رفتم.

romangram.com | @romangram_com