#عروس_گیسو_بریده_پارت_95


-چه چیزم از اون کمتره؟

یاد بلوز و دامن مادرش افتاد که با خودش آورده بود. هوس کرد که آنها را بپوشد.

به سمت بقچه ی لباسش رفت. گره ی آن را گشود و بلوز و دامن مادرش را برداشت و بین دستهایش فشرد. لبخند تلخی بر لبانش نشست و گفت:

-سالار... بگو چه چیزم از این زن روس کمتره که از لحظه ی ورود با اون شوخی میکردی و میخندیدی ولی به من محل نمی کنی؟!

اشک چشمش دو مرتبه روی گونه اش راه باز کرد. اجازه داد تا احساسش هرگونه که به او آرامش می بخشد فوران کند.

بدون توجه به نیمه باز بودن در خانه سنگی، مشغول کندن لباسهایش شد. چنگک پول را از سرش گشود و به روی زمین پرت کرد. شالهایش را از سرش باز کرد و به کناری گذاشت. کتها و پیراهنش را در آورد و همانجا تلنبار کرد. در نهایت دامن چین دارش را از تن بیرون کرد. آینه اش را از داخل بقچه برداشت. نگاهی به خودش کرد. صورتش را به چپ و راست گرداند و با اندوه گفت:

-سالار قبول نداری که من خیلی از اون زن خوشگل ترم؟!

مار حسادت دست از نیش زدنش بر نمیداشت.

دست برد و بلوز حریر یقه چین دار مادرش را از درون بقچه برداشت و آن رابه تن کرد و زیر لب گفت:

-من یک دختره روس و کرد کرمانجم خیلی بهترم از اون که فقط روسه...

دامن را به تن کرد . بالا کشید. نگاهی به پاهایش انداخت:

-از اون زن هم جوون ترم و هم باطراوت تر!

لباسهایش را جمع کرد و در گوشه ای گذاشت. کش مویش را برداشت و موهایش را مانند کاترین دم اسبی کرد. لبخند تلخی بر لبانش نشست:

-موهام هم از اون بلندتر نباشه کوتاه تر نیست!

سورمه ای را که از بادام سوخته شده درست میکردند و به چشمها میکشیدند تا سوز و سرما و باد چشمهایشان را اذیت نکند از بقچه بیرون آورد و به چشمانش زد. گونه هایش را چند نیشگون گرفت تا خون به زیر آنها بدود. از رنگی که در کیف کاترین پیدا کرده بود به لبهایش زد.

با غرور به آینه نگاه کرد:

-از مادرم، تامارا، سوگلی حسام بیگ هم خوشگلترم!

کفشهای پر نقش و نگار بافتنی را که گهگاه به پا میکرد تا به قول خودش پاهایش سرما نخورد به پا کرد.

خودش هم نمیدانست هدفش از به تن کردن لباسهای مادرش چیست. شاید میخواست به خودش ثابت کند که از کاترین زیباتر و برتر است.

خم شد و شالهایش را برداشت تا به میخ روی دیوار آویزان کند. به محض اینکه چرخید سالار خان را دید که در آستانه در خانه سنگی با اخم جا خوش کرده بین ابروهایش به او خیره شده است.

ترس و اضطراب وجودش را در بر گرفت. شالها ازدستش افتاد و چنگک پول با صدای جرینگ، جرینگ به زمین اصابت کرد.

سالار خان سبک قدم به جلو گذاشت. روناهی یک قدم عقب رفت. با دو دستش بازوهایش را گرفت. ترسش از تعویض لباسهایش نبود. وحشت از شنیده شدن غرغرهایش داشت.

چشمهایش از ترس گشاد شده بودند. قدم دیگری به عقب برداشت. دهان باز کرد تا چیزی بگوید که سالار خان با یک حرکت هردو بازویش را گرفت. دهانش نیمه باز ماند. سالار بدون مجال دادن به او در بروز عکس العملی، سرش را جلو برد و لبهای روناهی را بین لبهایش کشید.

نفسهای بی وقفه و آغشته به عطر شبهای مسکوی سالار، دخترک را از خود بیخود کرده بود.

بعد از لحظاتی، سالار روناهی را از خود جدا کرد. چشمان دخترک هنوز دو دو میزد. ولی اینبار از ترس نبود از بهت و حیرت بود.

سالار دست برد به کِش سرش و آن را با یک حرکت از دم مویش به پایین کشید. موهای روناهی بر روی شانه هایش ریخت. دو دست سالار از کنار گوش روناهی به داخل موها رفت و به چشمان همسرش خیره شد. در چشمهای سالار، مهربانی، عشق و خواستن موج میزد. دومرتبه همزمان با پیش کشیدن سر روناهی سرش را جلو برد و از لبان چون جام شراب همسرش سیراب شد.


romangram.com | @romangram_com