#عروس_گیسو_بریده_پارت_94
سالار خان فهمید که دخترک دلش غمدار تر از آن است که بتواند با حرفی یا توضیحی او را آرام کند. از جا بلند شد و به نزد مهمانها رفت.
دیگر روناهی صدای خنده ی سالار خان را از داخل خانه نشنید.
مهمانها بعد از خوردن گوشت کباب شده در آتش قصد رفتن کردند. کاترین به سمت روناهی آمد دستش را دراز کرد:
-تو زن زیبایی هستی... ممنون از مهمون نوازیت
روناهی با روسی دست و پا شکسته ای گفت:
-مهمون حبیب خداست. ممنون از اینکه تعریف کردید
زن چشمهای گرد شده اش را به سالار دوخت:
-تو که گفتی زنم بلد نیست روسی صحبت کنه؟!
سالار خان لبخندی بر لب نشاند:
-من هم نمیدونستم. هیچوقت بهم نگفته بود!
روناهی دست کاترین را در دستش گرفت و فشرد:
-دوست نداشتم کسی بدونه!
زن بهت زده پرسید:
- چرا؟
روناهی خیلی جدی گفت:
-منو یاد مادر روسم مینداخت که منو به بهونه ی غیر قابل قبولی در کودکی ول کرد و به کشورش برگشت و هیچوقت یادی از دخترش نکرد که بین خواهر و برادرای ناتنی چی به سرش میاد... روز بخیر خانم کاترین.
بدون اینکه منتظر جواب دادن کاترین شود به خانه ی سنگی برگشت و سر در گریبان گرفت و گریست.
احمد بعد از چند لحظه وارد خانه شد و به سمت روناهی آمد:
-بانو روناهی؟
روناهی با چشمانی قرمز و اشک آلود به احمد نگریست.
احمد روبروی روناهی روی دو پایش نشست:
-خانم جان... خواهر جان... تحمل کن! به برادرم فرصت بده...!
روناهی بین هق هقش گفت:
- دردم درد بی توجهی برادرت نیست... دردم درد بی کسیه! انگار که حسام بیگ هم از خدا خواست که من از ایلش برم! تو این مدت یک نفر نفرستاد به ایل سالار که خبری از من بگیره! هر وقت میومدی اینجا، منتظر بودم که بگی خانم جان برادرت و یا قاصدی از ایل پدرت اومده و جویای احوالت شده و گفته که حسام بیگ گفته وقت تعیین کنید تا نو عروس و تازه داماد رو پاگشا کنیم.
سالار خان بعد از رفتن مامورین روس به خانه وارد نشد. صدای شیهه ی اسبش حاکی از این بود که قصد چرخیدن در طبیعت اطراف خانه را دارد. احمد هم به ایل بازگشته بود.
روناهی با جمع کردن بالشتهایی که برای آن مرد و زن روس آورده بود، چشمش به یک کیف کوچک در کنار بالشت کاترین افتاد. در آن را گشود. یک آینه دستی به همراه قوطی کوچکی دیده میشد. در قوطی را باز کرد. در آن رنگی بود همرنگ لبهای کاترین. در قوطی را بست. بالشتها را به کناری گذاشت.
زیر لب غر غرمیکرد و مرتبا از خودش میپرسید:
romangram.com | @romangram_com