#عروس_گیسو_بریده_پارت_93
به خانه برگشت صحبت و شوخی بین سالار خان، کاترین و آن مرد که آنتوان نامیده میشد بالا گرفته بود.
کاترین بی محابا با دستش به پای سالار خان میزد و روناهی با دیدن این صحنه دندانهایش را به هم می سایید. سالار خان هم انگار حضور روناهی را فراموش کرده بود.
روناهی نتوانست طاقت بیاورد و از خانه خارج شد. احمد چشمهای به نم نشسته روناهی را دید و صدای خنده ی بلند روسها و سالار را شنید.
رو به روناهی گفت:
-غصه نخورید خانم جان... سالار خان مجبوره واسه حفظ ظاهر هم شده با اینا خوش و بش کنه! اینا هر چند وقت یکبار میان و سطح آب اینجا رو اندازه میگیرن تا مبادا آبی که از ایران به روسیه میره کم بشه... سالار مجبوره که اونا رو با خاطره ی خوش از اینجا بفرسته تا در گزارش دهی غرض ورزی نکنن!
روناهی با غیض گفت:
-خوش و بش و مهمون داری بله... نه اینکه صدای خنده و هر هر و کر کرش با زن روس عالمو برداشته!
روناهی تا موقعیکه چایی حاضر نشد به داخل اتاق نرفت و به اصرارهای احمد که میگفت "بانو روناهی بیایید داخل" توجه نکرد.
چایی را که به داخل اتاق برد، در استکانها ریخت و سینی را به احمد داد.
زن روس رو به سالار خان گفت:
-سالار، زن رشیدی داری!
سالار گفت:
-زنم نیمه روسه...
کاترین گفت:
-جدی سالار خان! روسی میفهمه؟
سالار ابرویی بالا انداخت و گفت:
-بعید میدونم. بچه که بوده، مادرش به روسیه برگشته و روناهی پیش پدر و زن پدرش بزرگ شده!
روناهی سرش را به سمت سالار خان گرداند. از اینکه سالار خان از ابتدا او را به عنوان همسرش به روسها معرفی نکرده بود، خشم آمیخته با ناراحتی در دلش بیداد میکرد. حال خوبی نداشت... باور کرده بود که صرفا سالار خان او را به عنوان کلفت گرفته است و تمام اقداماتی که به عنوان حفظ آبروی دختر حسام بیگ انجام داده صرفا به خاطر بالا بردن شان و مقامش نزد حسام بیگ بوده است.
با لحنی که فقط از یک زن رشید کوهستان بر می آمد رو به سالار کرد و به کرمانجی گفت:
-اون اندازه روسی حالیم میشه که بتونم تعریفای تو از کاترین رو بفهمم!
با سرعت از اتاق خارج شد. سالار خان و احمد در بهت حرفی که روناهی گفته بود ماندند...
سالار خان از جا بلند شد و رو به مهمانها گفت:
-برمیگردم
روناهی در بیرون از خانه، روی چمنها نشسته بود و مشغول به سیخ کشیدن گوشتها بود.
سالار خان به کنارش رفت و روی زمین نشست.
چانه ی روناهی را بالا آورد و در چهره ش دقیق شد. اشکی از گوشه ی چشم دخترک چکید و بعد از عبور از مسیر گونه اش به انگشت اشاره ی سالار خان که چانه اش را گرفته بود ختم شد.
romangram.com | @romangram_com