#عروس_گیسو_بریده_پارت_92

-مامورین روس؟ اینجا؟

سالار خان در جواب همسرش گفت:

-واسه اندازه گیری سطح آبی که از ایران به روسیه میره اومدن. قراره از مرز اینور به روسیه برگردن. موقع شکار دیدیمشون... ما با سرعت برگشتیم تا بساط پذیرایی را اماده کنیم. دست بجنبون. الان از راه میرسن.

روناهی به سرعت به خانه برگشت و با ظرفی بازگشت و ظرف را رو به احمد گرفت:

-احمد ... گوشتایی که باید به سیخ کشیده بشه رو زودتر تو این بنداز تا بشورمشون.

**********

هنوز روناهی از شستن گوشتها فارغ نشده بود که دونفر سوار بر اسب از پشت خانه سنگی ظاهرشدند.

یک مرد میانسال و یک زن نسبتا جوان.

هردو از شلوارهایی پوشیده بودند که سالار خان موقع سوارکاری میپوشید. زن بلوزی بی آستین به تن داشت و کلاهی حصیری بر سر...

سالار خان به سمت آنها رفت و بلند به زبان روسی سلام داد.

روناهی در حیرت بود که چگونه معنی حرف سالار خان را میفهمد... با خودش گفت:

-یعنی من هنوز زبان روسی رو که مادرم با من حرف میزد از یاد نبردم؟ پس چطور این همه سال هیچوقت یادم نبوده؟

یاد روزی افتاد که چند روز بعد از رفتن مادرش، به ابراهیم به زبان روسی گفت "آب میخوام" و ابراهیم او را مجبور کرد تا به زبان کرمانجی بگوید آب میخوام تا به او آب بدهد.

لبخند تلخی بر لبانش نشست و در دل گفت:

-بی شک خیلی از لغاتو فراموش کردم. همینقدر که بفهمم سالار خان با اونا چی میگه کافیه! ولی هیچ نمیدونستم که سالار هم روسی بلده! هرچند روسی صحبت کردن واسه کسیکه از نوجوونی سالی دو مرتبه به روسیه میرفته و حداقل یکماه میمونده کار سختی نیست.

مهمانها به داخل خانه هدایت شدند. روناهی خودش را کنترل میکرد تا مبادا سالار خان پی ببرد که او میتواند کلمات روسی را بفهمد.

مهمانها که در اتاق نشستند، روناهی چند بالشت برایشان آورد تا تکیه دهند. چشمش به لبهای گلی زن و موهای زردش افتاد. صورتش پر از کک و مکهای ریز بود. دستهایش به دلیل آفتاب سوختگی قرمز شده بود. چشمانش آبی بیروح بود.

سالار خان ررو به روناهی کرد:

-بانو! مهمونا خسته ان... چای بیار

روناهی به اتاق جدا شده رفت و کتری را برداشت و از خانه بیرون رفت. هنوز پا از در بیرون نگذاشته بود که صدای قهقه سالار خان و زن روس او را سر جایش میخکوب کرد.

سرش را برگرداند . سالار خان به سمت زن خم شده بود و به زبان روسی میگفت:

-کاترین ... زنهای روس زیبا هستن!

و زن سرمست از این تعریف صدای خنده اش بلند تر شد.

مار حسادت به جان روناهی افتاده بود و نیشش میزد. زیر لب گفت:

-این که انقدر صورتش خال خالیه، شبیه اجنه ست!

کتری را به لب چشمه برد و پر آب کرد. کتری را روی اجاق بیرون گذاشت و رو به احمد که مشغول شستن دستهایش بود گفت:

-احمد خان... زیر اجاق رو روشن کن

romangram.com | @romangram_com