#عروس_گیسو_بریده_پارت_91
اخمی کرد و پرسید:
-حموم کردی؟
روناهی سر به زیر انداخت:
-واجب بود سالار خان
سالار خان با تحکم گفت:
-بدون محافظ؟ تنها؟ اگه بیگانه ای از راه میرسید چی؟
روناهی که تا آن لحظه به این موضوع فکر نکرده بود. خیره ی چشمان پر از عصبانیت شوهرش شد.
سالار خان بدون اینکه ملایمتی در صدایش ایجاد کند گفت:
-از این به بعد زمانهایی که من هستم حق حمام کردن داری.
پارچه را انداخت و صدایش را بلند تر کرد:
-زودتر حاضر شو مهمون داریم...
غمی بی سابقه در دل روناهی چنگ انداخت. اشک داغی بر گونه هایش جاری شد.
زیر لب گفت:
-روناهی، الکی به محبتش دل خوش کردی ... تو هم مثه زینب هستی، یک کارگر!
گره های پارچه را از دیوار و درختچه باز کرد. به سمت در خانه رفت. احمد کنار چشمه در حال پوست کردن میش کوهی بود. وسایل را به داخل خانه گذاشت و به سمت احمد رفت.
سالار خان با فاصله از احمد در حال صحبت کردن با او بود.
جلو رفت و بی توجه به حضور سالار خان گفت:
-سلام احمد خان؟ چه قوچ بزرگی شکار کردی؟
احمد سرش را بلند کرد. عرق پیشانی اش را با آستینش گرفت:
-سلام خانم جان... سالار خان شکار کردن
سالار نگاه پر غروری به روناهی انداخت.
روناهی طوری که فقط سالار خان بشنود گفت:
-سالارخان کلا شکارچی خوبیه!
سالار قهقه ای سر داد و گفت:
-بانو بساط به سیخ کشیدن گوشتو آماده کن. دو تا از مامورین روس تا نیم ساعت دیگه میرسن اینجا!
روناهی ابروهایش را متعجب بالا فرستاد:
romangram.com | @romangram_com