#عروس_گیسو_بریده_پارت_90

سالار نفس بلندی کشید. دستش را به پشتش برد و آستین روناهی را میانه ی راه گرفت:

-بسه بانو... کافیه!

روناهی چهره اش را از واکنش ناگهانی شوهرش در هم کشید. صابون را از دستش رها کرد. چند بار آبگردان را پر از آب کرد و روی بدن سالار خان ریخت. با خشم به سمت خانه سنگی راه افتاد:

-خودت، خودتو بشور.

سالار خان با شنیدن صدای پر از خشم روناهی و گامهای محکمش که به سمت خانه سنگی میرفت گفت:

-تو نباشی بهتره! حداقل میفهمم که چیکار دارم میکنم!

روناهی اشک جمع شده در چشمانش را با دست پس زد و زیر لب گفت:

-واسه کی داری خودتو هدر میدی؟ یه کوه پر از غرور؟! مگه قرار نبود که خوددار باشی و غرورتو نبازی؟...

بلند بلند ادامه داد:

-نباختم... نباختم

صدای سالار خان او را به خودش آورد:

-بانو! چایی نداریم؟

روناهی به سمت سالار چرخید. نگاه سالار خان هم غمدار و اندوهناک بود.

در دلش گفت:

-تو دیگه غمت چیه؟ یه کلفت خانزاده آوردی... چی بهتر از این!

سرد و بیروح گفت:

-الان دم میکنم

-پس من نمد رو میبرم بیرون جلوی آفتاب میندازم. بیا اونجا تا باهم چایی بخوریم.

روناهی پشت به سالار دهنش را کج کرد و زیر لب گفت:

-باعث افتخاره که با کلفتت چایی میخوری، ساااالاااار خاااان!

سالار خان که زمزمه ی روناهی را شنیده بود آمرانه گفت:

-بیرون منتظرم

و بعد با لحنی حاکی از ناراحتی گفت:

-تا به مکتونات قلبی کسی پی نبردی براش حکم صادر نکن بانو...

*****

زندگی دو نفره ی بیروح آنها ادامه داشت و فقط در این بین روناهی بود که هر روز افسرده تر میشد و سالار خان که روز به روز سلامتی اش را باز میافت. گهگاهی که احمد به آنها سر میزد و برایشان آذوقه می آورد، چند کلامی با روناهی در مورد خبرهای ایل صحبت میکرد و دل دخترک باز میشد.

یکروز سالار خان به همراه احمد برای شکار رفته بود. روناهی میدانست که آنها تا عصربرنمیگردند. روی دیوار پشت خانه سنگی میخی کوبید و پارچه ای را به میخ و درختچه ای وصل کرد و مشغول حمام کردن شد. تازه لباسهایش را پوشیده بود که سالار خان پارچه را کنار زد و چشمش به لپهای گل افتاده روناهی افتاد.

romangram.com | @romangram_com