#عروس_گیسو_بریده_پارت_89


-حالا حالا ها بهت مدیونم.

سالار مشتش را پر از آب کرد و گفت:

-بانو روناهی؟

روناهی سرش را به سمت سالارخان چرخاند.

در یک حرکت سالار آب دستش را روی صورت روناهی پاشید و از جا بلند شد:

-نگو بانو این حرفو ...

روناهی با پاشیده شدن بی مقدمه ی آب به روی صورتش هین بلندی از ترس کشید و سالار خان قهقهه زنان به سمت اسبش رفت.

روناهی به طرف خانه سنگی رفت:

خانه ی سنگی شامل یک اتاق بزرگ بود که کف آن با نمدهای تهیه شده از پشم شتر فرش شده بود. در کنار اتاق دو تا اجاق به چشم میخورد. در سمت دیگر قسمتی از اتاق با پارچه جدا شده بود. روناهی به طرف دیگر سرک کشید. در آنجا مقداری ظرف دم دستی و دو دست رختخواب به چشم میخورد.

سالار خان به دنبالش وارد آن قسمت شد:

-یکبار که با احمد تو شکار گم شده بودیم اینجا رو پیدا کردیم. خرابه شده بود. مدتی طول کشید تا بازسازیش کنیم. وسایل رو هم کم کم آوردیم. جای خوبیه واسه استراحت و مخفی شدن!

روناهی چشمان متعجبش را به صورت همسرش دوخت و غرق در جذابیت مردانه ی سالار شد:

-یاغی ها اینجا نمیان؟

سالار خان مطمئن گفت:

-اصلا اینجا رو بلد نیستن. اونا فقط در اطراف ایلها و یا در مسیر مسافرا زندگی میکنن. اونم تا زمانی که ایلها در کوهستان هستن. با حضور مامورین امنیت دولتی خیلی ها از ترس جونشون به شهر رفتن و اونجا مشغول یه کاری شدن. تعدادشون خیلی کمتر شده. دولت قول داده که این تعداد باقیمونده رو هم دستگیر کنه!

پا که به خارج از خانه سنگی گذاشتند سالار خان رو به روناهی کرد:

-بانو... میدونم خونه ی حسام بیگ که بودی در ناز زندگی میکردی ولی شرمنده که باید بانوی این خونه تا موقعیکه اینجاییم تو باشی.

روناهی پوزخندی بر لب نشاند و در دل گفت:

-بانو نه، کلفت سالار خان...

*****

ده روز از اقامتشان در کنار آبگیر میگذشت. احمد دو بار در این مدت مراجعه کرده و برایشان وسایل، آذوقه و گوشت از ایلهای اطراف آورده بود. در این مدت سالارخان بیشتر روزها بیرون از خانه و در کوه و دشت مشغول گشتن و لذت بردن از طبیعت بود و کمتر در خانه میماند. روناهی هم خودش را به کارهای خانه و پخت و پز و بافتن جوراب پشمی سرگرم میکرد. در تمام مدتی که در خانه بود، روناهی سنگینی نگاه سالار خان را بر روی خودش حس میکرد. حرف زدنشان محدود شده بود به سلام و احوال پرسی یا یکسری صحبتهای عادی روزمره و خاطرات دوران کودکی و جوانی سالار خان... درد دست سالار کمتر شده بود و او با انجام فعالیتهای ورزشی قدرت از دست رفته ی آن را تقویت میکرد. روناهی سعی میکرد که در مراقبت از همسرش تلاش لازم را بکند. هر روز قلب او در کنار سالار خان پر کوبش تر میزد. از عطر او مست میشد و خماری اش را به جان میخرید و از نگاههای نافذ و خیره ی شوهرش عاشق تر. با این وجود اجازه ی بروز هیچکدام از این احساسات را به خودش نمیداد. شبها سالار خان خیلی زود و در سمت جدا شده اتاق میخوابید.

یکی از این روزهای زندگی دو نفره، سالار از روناهی خواست که او را در حمام کردن کمک کند. آنروز هوا آفتابی بود و صدای آواز قورباغه ها در فضا پیچیده بود.

روناهی آب گرم آماده کرد. سالار خان به کنار آبگیر رفت. روناهی آب داغ را در ظرفی با آب سرد چشمه قاطی کرد. با آبگردان به روی سر شوهرش آب میریخت و سالار با صابون بدنش را میشست. چشمان روناهی به اندام ورزیده ی شوهرش که افتاد ته دلش غنج رفت... تمام تلاشش را در این مدت کرده بود که سالار خان از مرز نگاههای بی محابایش به او پا فراتر گذارد ولی هیچ موفقیتی حاصل نشده بود.

سالار صابون را به دست روناهی داد:

-بانو میشه زحمت بکشی و پشتمو صابون بزنی؟

روناهی صابون را از دست شوهرش گرفت و به آرامی به پشتش مالید. دستش را دایره وار به پشت سالار میکشید.


romangram.com | @romangram_com