#عروس_گیسو_بریده_پارت_128
سالار دستش را به دور کمر زنش انداخت:
-اگه حال تو و بچه خوب باشه، مرداد ماه از شهر میریم مسکو یه ماهی رو هم اونجاییم و بعد به روستا برمیگردیم.
روناهی جیغی از شعف کشید:
-ممنونم سالار خان... تو خیلی خوبی!
سالار قهقه بلندی زد:
-حالا بیا بریم تو تا من یه چای بخورم و یه استراحتی بکنم. شام چند تا از بزرگای ایل رو دعوت کردم تا در مورد مسائل و مشکلات روستا صحبت کنیم. باید حواست به خدمه باشه که شام خوبی درست کنن. در ضمن خودت هوای جهاز آهو رو داشته باش تا چیزی کم و کسری نباشه! احمد حق برادری به گردن من داره!
روناهی زیر لب چشمی گفت و هر دو به سمت ساختمان رفتند.
***
خاطرات آساره
بی بی کریر را برداشت. نگاهی به صورت دخترکش انداخت.
روناهی کوچولو در حالیکه انگشت شستش را می مکید، با چشمان قهوه ای و گرد شده به مادرش خیره شده بود.
یاشار لبخند زنان به هال آمد. خودش را به آساره رساند نگاهی به دخترش انداخت:
-بابا قوربونت بشه عروسک
آساره رو به شوهرش کرد:
-یاشار اون چمدونو از تو اتاق بردار. بجنب داره دیر میشه.الانه که مامان و بابا برسن!
یاشار چشم بلندی گفت و به سمت اتاق رفت.
با خروج از منزل، ماشین پدرش از سر کوچه نمایان شد. همگی برای عروسی نوه ی عموی پدرش عازم سفر به روستای سالارخان بودند.
بعد از سالها آساره تصمیم گرفته بود که پدر و مادرش را در سفر به خاک آباء و اجدادی اش همراهی کند. سالها بود که نه به روستا رفته بود و نه به کوهستان ولی بهترین خاطرات کودکی اش در آنجا شکل گرفته بود.
*****
چند ساعتی بود که در راه بودند. یاشار از آینه نگاهی به روناهی کوچولوی خوابیده در داخل کریر جاسازی شده ی روی صندلی عقب انداخت. دستش را از روی دنده برداشت و دست آساره را در دستش گرفت:
-نمیخوای بقیه داستان سالار خان و روناهی رو برام بگی؟
آساره لبخندی به وسعت عشق به شوهرش، بر لبانش نشاند:
-تو هم مثه من شیفته ی داستانشون شدی؟
-اگه شیفته ش نشده بودم که اسم دخترمونو نمیذاشتیم روناهی... تازه ازت میخوام که روناهی کوچولو رو هم مثه خودت شجاع بار بیاری بانوووو!
چقدر بانو گفتنهای یاشار برایش خوشایند بود. از زمانیکه خاطرات روناهی را برای همسرش تعریف کرده بود، یاشار هرازگاهی او را بانو خطاب میکرد.
آساره احساس خوشبختی میکرد از بودن در کنار مردی که به جرات میتوان گفت بازی سرنوشت او را در مسیر زندگی اش قرار داده بود و چقدر احساس رضایت داشت زمانیکه او را خانم یاوری می نامیدند.
مهربان لب به سخن گشود:
romangram.com | @romangram_com