#عروس_گیسو_بریده_پارت_129
- سالار خان نود و سه سال و مادر بزرگ پدرم یا همون روناهی هشتاد و پنج سال عمر کرد. روناهی 5 پسر و یک دختر واسه سالار خان به دنیا آورد. عمه کانی رو که میشناسی موقع عروسیمون با آقا بزرگ و مادر جان اومده بود. پدر بزرگم و عمه کانی که تو روستا زندگی میکنه دوقلو هستن. از پسرای سالار خان در حال حاضر پدر بزرگ من زنده مونده و بقیه فوت کردن. عمو سردار آخرین عموی پدرم بود که سال گذشته تو سن 87 سالگی فوت کرد. عموهای پدرم در روستا زندگی میکردن ولی بچه هاشون واسه درس خوندن و ادامه تحصیل به شهر اومدن و تعدای در شهر ساکن شدن. پدر بزرگ من که کوچکترین پسر سالار خانه طبق خواسته ی پدرش واسه درس خوندن به شهر که همین مشهده فرستاده شد و اونجا مدرسه رفت و در نهایت دبیر آموزش و پرورش شد. مادر بزرگم آخرین فرزند دختریِ احمد خان و آهوئه!
اونطوری که پدر بزرگم تو دفتر خاطراتش نوشته روناهی همیشه از اینکه در کنار همسری مثل سالارخان زندگی میکرده خوشحال بوده. پدر بزرگم نوشته که مادرش همیشه میگفت" سالار خان منو از یه دختر چشم و گوش بسته ی روستایی به یه زن جهان دیده و آگاه تبدیل کرد."
در طول زندگیشون چند بار به مسکو و لنینگراد رفتن. یکبار بار هم به آذربایجان...
سالار خان در بعضی از مسافراتش به شهرای مختلف ایران روناهی رو هم با خودش میبرد و بچه های بزرگتر رو به پرستار یا همون دایه شون میسپردن.
روناهی در تمام دورانی که در کنار همسرش سالار خان بود، پا به پای اون با سختی ها و مشکلات مبارزه کرد. سالار خان بقدری به روناهی وابسته شده بود که به خاطر روناهی که نمیتونست در همه سفرا همراه شوهرش باشه، از مسافرتای مسکوی سالانه ش دست کشید.
تو دفتر نوشته شده زمانیکه سالارخان به دلیل کهولت سن فوت میکنه روناهی یه شبانه روز با جسد سالار خان تو اتاق میمونه و اجازه نمیده کسی به اتاق وارد بشه. بالاخره عموی بزرگ پدرم راضیش میکنه که دست از لجبازی برداره و اجازه دفن سالار خان رو بده. وقتی عموی پدرم از پشت در با مادرش صحبت میکنه و میگه نگه داشتن مرده روی زمین معصیت داره و سالار خان عذاب میکشه روناهی در اتاق رو باز میکنه. تو دفتر نوشته که رنگ و روی روناهی زرد و هر دو تا چشمش کاسه خون شده بودن.
روناهی چند سال بعد از سالار خان به دلیل بیماری قلبی فوت میکنه. بابا بزرگ تو دفترش نوشته در آخرین لحظات عمرش تو چشماش برق عجیبی دیده میشه و لباش حرکت میکنن. آقا بزرگ گوششو دم دهن مادرش میبره و میشنوه که اون میگه "سالار خان اومدی؟" و بعدش واسه همیشه خاموش میشه!
میدونی یاشار... همیشه با خودم میگفتم من چه شباهتی با روناهی دارم که آقا بزرگ همیشه میگه مادرم رو تو صورت تو میبینم. با توجه به توصیفاتی که از چهره ی مادر بزرگم کرده و نقاشی که تو مسکو یه نقاش ازش کشیده و آقا بزرگ تو یه قاب در اتاقش گذاشته، راحت میشه فهمید که شباهت ظاهری من و روناهی خیلی زیاده! ولی من به دنبال شباهتای بیشتری بودم. الان که دفتر خاطرات رو تموم کردم دارم پی میبرم که از نظر سرنوشت و قسمت هم خیلی شبیه روناهی هستم. حضور شهاب و الهام در زندگیم. حضور تو و ازدواج با تو... میتونم بگم که زندگیم تا حدودی شبیه زندگی روناهیه!
یاشار لحظه ای چشم از جاده گرفت و نگاهی به همسرش انداخت. زنی که با تمام وجود میپرستید و در کنار او و دخترش به آرامشی بی سابقه دست یافته بود. همسری که با مهربانی و فداکاری اش خاطرات تلخ زندگی گذشته اش را پاک کرده بود.
دست آساره را در دستش فشرد:
-یعنی من امیدوار باشم که سالار خان زندگی توام بانو؟ یعنی میشه عشق و علاقه ت اونقدر به من زیاد باشه که من خودمو خوشبخت ترین مرد روی زمین بدونم؟
آساره دستش را از اسارت دست یاشار رها کرد. یک شیرینی نارگیلی از داخل ظرف گذاشته شده در سبد مسافرتی در زیر پایش برداشت و به سمت دهان شوهرش برد:
-یعنی تو به عشق و علاقه ی من به خودت شک داری؟ مطمئن باش من وقتی به یکی جواب بله رو بدم تا آخر باهاشم... تو تنها کسی هستی که در کنارت آرامش میگیرم و احساس خوشبختی میکنم. بی انصافیه که عشق من به خودت رو زیر سوال ببری!
یاشار چانه زنش را گرفت و تکان کوچکی داد:
-عاشقتم بانووو!
صدای گریه روناهی صحبتشان را قطع کرد. یاشار از آینه ماشین نگاهی به دخترکش کرد. آساره رو به یاشار گفت:
-یه لحظه نگه دار تا از عقب برش دارم... گرسنه ش شده. سبد زیر پامه. نمیتونم به پشت بچرخم.
یاشار ماشین را در کنار جاده نگه داشت:
-خودم میارمش
در حالیکه قربان صدقه ی دختر دو ماهه ش میشد او را به آغوش آساره سپرد.
پشت رل که نشست با لبخند گفت:
-خودتو سفت بگیر خانمی که میخوام پرواز کنم. خیلی از زانیار عقب موندیم.
آساره در حالیکه خود را برای شیر دادن به بچه آماده میکرد گفت:
-من آماده م کاپیتان... پیش به سوی روستای سالار خان...
...............................
دوستان گلم به پایان داستان عروس گیسو بریده رسیدیم. با تمام مشغله کاری که داشتم سعی کردم که یه داستان خوب و بدون غم بهتون تحویل بدم. خیلیا ازم خواسته بودن که در مورد مرگ سالار و روناهی شرحی نداشته باشم. سعی کردم طوری داستان رو پیش ببرم که علاقمندان به شخصیتهای داستان افسرده نشن.
romangram.com | @romangram_com