#عروس_گیسو_بریده_پارت_127
روناهی کنجکاو و نگران پرسید:
-چیزی شده سالار؟ واسه خونواده م اتفاقی افتاده؟
سالار خان دست زنش را گرفت:
-نگران نباش!همه سالمن. بیا بریم قدم بزنیم تا برات تعریف کنم.
هردو پا به محوطه بیرونی خانه گذاشتن. روناهی نگاهی به درختهای میوه شکوفه داده و بوته های گل لاله عباسی کاشته شده در باغچه ها کرد. یاد روزی افتاد که برای اولین بار پا به این خانه گذاشته بود همانروز که با دیدن حیاط بزرگ، باغچه های پرگل و نمای سفید خانه ی سالار خان با خودش گفت:
-بیخود نیست که اسم خونه ی سالار رو قصر سفید گذاشتن. مردم ایل میگفتن حتی آکو خان هم با اونهمه ثروتش خونه ش به پای خونه ی سالار خان نمیرسه!
گنجه های چوب گردو، ظرفهای روس چینیِ داخل کمدها، فرشهای دستباف گل ابریشم و پشتیهای ترکمن چیده شده ی دور تا دور اتاقها، همگی نشان دهنده برتری ثروت سالار خان به پدرش بود.
با سر انگشتش برگی ازبوته های گل لاله عباسی را نوازش کرد. تا چند روز دیگر ایل به سمت کوهستان حرکت میکرد. چقدر خوشحال بود از اینکه سالار خان امور کوچ ایل را به احمد سپرده و به او قول داده بود که بعد از تولد بچه او را تا بازگشت ایل به روستا، به شهر خواهد برد و چند ماه با هم در آنجا خواهند بود.
صدای مردانه سالار خان او را به خودش آورد:
-بارون دیروز خسارت زیادی به روستای پدرت زده. سیل زمینای گندم خیلیا رو شسته و گوسفندای خیلیا رو هم برده. تعدادی آدم واسه کمک به پدر و برادرات راهی کردم. خدا رو شکر تلفات جانی نداده. حال پدرت هم خوبه!
روناهی دست شوهرش را به گرمی فشرد:
-بزرگی سالار خان
سالار نگاهی به روناهی که به سختی همراه شوهرش گام برمیداشت انداخت:
-یعنی انقدر بچه سنگینه که نمیتونی راه بیای؟
روناهی ایستاد. دستش را به کمرش زد:
-هم بچه سنگینه و هم من ورم کردم. قابله میگفت نباید خیار شور بخورم ولی گاهی وقتا نمیتونم جلوی خودمو بگیرم. چنان هوس خیار شور به دلم میفته که اگه مزه ش به دهنم نرسه غش میکنم.
سالار خان قهقه بلندی سر داد:
-حالا خبر دوم... قراره خواهرت صنوبر عروس پسر عموی آکو خان بشه!
روناهی روبروی شوهرش ایستاد. چشمانش را گرد کرد و با تعجب پرسید:
-زن رستم خان؟ اون که سنش بیشتر از آکو خان نباشه کمتر نیست!
سالار سرش را به علامت بله تکان داد و گفت:
-به هر حال صنوبر هم یه زن بیوه ست و بهتر از رستم خان کسی واسه اون نیست. این ازدواج بیشتر به خاطر اتحاد قبیله ای انجام میشه وگرنه خودت میدونی که با ثروت رستم خان دخترای زیادی واسه ازدواج با اون وجود دارن! امیدوارم که صنوبر با به دنیا آوردن یه پسر واسه رستم خان عزیز کرده ش بشه!
-مگه رستم خان پسر نداره؟
-نه... هفت تا دختر داره. اونم از دو تا زن. خواهرت زن سومش میشه! یه خبر دیگه هم برات دارم بانو!
روناهی آهی کشید:
-بگو سالار خان... تو امروز با خبرای عجیب و غریبت قصد جون من و بچه رو کردی!
romangram.com | @romangram_com