#عروس_گیسو_بریده_پارت_125


آساره چند لحظه در چشمان یاشار خیره شد. گویی میخواست از آن دو تیله ی سیاه رنگ به زوایای قلب و روح شوهرش پی ببرد. انگار که نیاز داشت که آن چشمها به او بگویند فقط به من اعتماد کن!

سرش را بین حلقه ی دستان شوهرش پنهان کرد و ریز خندید.

یاشار با صدایی پر از محبت گفت:

-جانم خانمی... کل مدت شناسایی هویت شوهرش به هفتاد و دو ساعت هم نکشید...

آساره آهسته گفت:

یاشار؟

-جانم خانمی؟

-یه قولی بهم میدی؟

-بگو خانمی؟

-ازت میخوام هیچوقت بدون تحقیق در موردم قضاوت نکنی... باشه؟

یاشار آساره را از خودش جدا کرد. نگاهی به چشمان نافذ دختر انداخت:

-فکر کردی من تا این حد احمقم؟

-منظورم این نیست... عیب از منه! من مار گزیده م

یاشار سرش را جلو برد. هرم نفسهایش به صورت آساره میخورد:

-میخوام همیشه پیشم باشی... همه جا... همه وقت

آساره با مچاله کردن خودش در آغوش شوهرش قولش را صادر کرد. زیر لب گفت:

-روناهی... آساره... بانو... خانمی...

**

خاطرات روناهی

میلهای بافتنی را به کناری گذاشت. انگشت اشاره ش را به سمت نگین فیروزه ای کنار بینی اش که نشانه ی ازدواجش بود برد و دست دیگرش را به شکم برآمده اش کشید. طبق گفته ی قابله ی روستا فرزندش پسر بود. لبخندی شیرین بر لبش نشست. دو دستش را روی زمین گذاشت تا از جا بلند شود. آهو سراسیمه به سمتش دوید:

-خانم جان چرا صدام نمی کنید؟ ماه آخرتونه! مگه قابله نگفت باید با کمک کسی از جاتون بلند شید؟

نگاهی به روی دخترک که آبی زیر پوستش رفته بود انداخت:

-تو خودت کار داری . درگیر کارای خونه هستی و تهیه جهازت. دم به دقیقه که نمیشه صدات کنم.

آهو با لحنی مهربان گفت:

-باشه خانم جان... وظیفه م رو دارم انجام میدم. احمد خان گفته نمی بخشدم اگه از شما غافل بشم

روناهی لبخندی به صورت آهو پاشید:


romangram.com | @romangram_com