#عروس_گیسو_بریده_پارت_124

-همه زندگیم مال توئه بانو... این چه حرفیه؟!

-بزرگی سالار خان

-بانو؟

-بله؟

-میتونی زودتر منو به خواسته م برسونی؟

-کدوم خواسته سالارخان؟

-خیلی وقته چشم براه یه پسر هستم که از خون خودم باشه...

یاشار دفتر را بست و آن را روی پاتختی گذاشت. لبخندی بر لب نشاند و آهسته گفت:

-عجب لاوی ترکوندن!

نگاهش به موهای خرمایی نرم و صورت مهتابی آساره افتاد.

زیر لب زمزمه کرد:

-سالار خان... خدا هم نقطه ضعف منو تو همین چیزا گذاشته.

آساره به پشت خوابیده بود. دستانش روی سینه اش قرار داشت. درحال خواندن دفتر به خواب رفته بود.

یاشار ملحفه را از روی زمین برداشت. کنار آساره دراز کشید و ملحفه را روی خودشان انداخت. کف دستش را زیر گوشش گذاشت و محو نگاه کردن به چهره ی همسرش شد.

آساره سنگینی نگاهی را به روی صورتش احساس کرد. چشمانش را باز کرد و با دیدن دو چشم سیاهرنگ که روبروی چشمانش بود، دهانش را به علامت ترس باز کرد تا جیغ بکشد. یاشار بلافاصله دستش را روی دهان آساره گذاشت و بدون معطلی گفت:

-خانمی منم... نترس!

ضربان قلب آساره از ترس افزایش پیدا کرده بود. چشمانش را بست و نفسش را بی صدا چند بار بیرون داد تا بر اضطرابش غلبه کند.

یاشار به سرعت از جا بلند شد و از پارچ آبی که روی پاتختی بود کمی آب در لیوان ریخت و به سمت آساره گرفت:

-بیا بخور خانمی... ببخش که ترسیدی!

آساره لیوان آب را گرفت و چند جرعه نوشیدو معترضانه گفت:

-واقعا که... نمیگی سکته میکنم؟ کی به تو گفت بیای اینجا اونم کنار من؟

یاشار در چشمان آساره زل زد و در دل گفت:

-سالار خان یادم رفت بگم این چشمای قهوه ایِ نافذ رو هم به نقطه ضعفام اضافه کن!

در چشمانش شور، شعف، عشق و امید موج میزد. لب گشود:

-شرع، عرف و از همه مهمتر دلم بهم اجازه داد که بیام پیش زنم بخوابم.

بدون اینکه به آساره اجازه هرگونه واکنشی را بدهد، لیوان را ازدستش گرفت و روی پاتختی گذاشت. آساره را در آغوش گرفت و دراز کشید. با شستش به سینه اش اشاره کرد:

-از این به بعد جات همین جاست فهمیدی؟

romangram.com | @romangram_com